گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و شانزده :
نگاهش میکنم. چقدر قهوهایهایش امروز گرمند. داغ داغ. آنقدری که حرارتشان به جان من هم مینشیند. دستانم را نوازشوار از روی شانههایش به پشت گردنش میفرستم. چشمهایم را با ناز باز و بسته میکنم و با جلو دادن لبهایم به حالت لوسی میگویم:
- تا حالا احمق بودی دیگه وحید شیرودی. نمیفهمیدی زندگیت یه شیرین کم داره.
گوشهی چشمانش چین میخورد. سرش را دوباره کمی نزدیک میکند و وای Ø

لطفا صبر کنید...

مینا
1چه عجب بالاخره اقا وحید یه حرکتی زدن وجدانی فک کردم جزو خاندان سنبل خانه😅