آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت شصت :
تنها غریبهی باقیمونده، زنی بود که بین پدرِ ساروس و برادرش ویل نشسته بود. حدس میزدم مامانش باشه، ولی نمیخواستم زود قضاوت کنم.
یهو اون زن گفت: «ساروس، نمیخوای ما رو به جفتت معرفی کنی؟» و من تازه فهمیدم که بدون اینکه متوجه بشم، داشتم با تعجب بهش زل میزدم.
از خجالت سرم رو انداختم پایین و بابت اینکه مچم رو گرفته بودن، یکم سرخ شدم.
«اوه بله ببخشید. لیرا، این برادر کوچ
لطفا صبر کنید...

معصومه
1روشهای دفاع از خود