خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت ششم :
خاک بر سر او که همچین نوچه ی بی دست و پای و بی دل جرأتی را برای همچین معامله ای فرستاده.مرتیکه احمق!
به ثانیه نکشید ، جواد و جلال داخل مغازه شدند.
جلال مثل همیشه توی چهارچوب در ایستاده بود اما جواد با آن هیکل درشت و ماهیچه های بیرو ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
