پارت بیست و چهارم :

سهیل شقیقه‌هایش را میان انگشتان شست و وسطش گرفت و همچون معلمی که از نادانی شاگردش به ستوه آمده، به چهره‌ی براق برادر بزرگش که سرشار از استیصال و ناامیدی بود زل زد.
نفسش را با صدا بیرون فرستاد و در حالیکه نهایت سعی‌اش را برای دوری از نصحیت‌های پدربزرگ مآبانه به کار می‌گرفت، شمرده‌شمرده به حرف آمد: یعنی بعضی وقت‌ها یه چیزهایی می‌گی که به عقلت شک می‌کنم آکی! برای خواستگاری رفتن عز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    الهی اکهیرو چون بابا چه راحت همه ی مشکلات ش سهیل حل کرد به قول حافظ بزرگ سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر 🤗 ریلکس چه خوبه یه مثبت ببین ویار کمکی تو زندگی ت باشه 🥰

    ۴ هفته پیش
  • صالحه فروزش‌نیا (آدولفا) | نویسنده رمان

    احسنت👌🏻🌸

    ۴ هفته پیش
کپی شد!