اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و پنجاه و نهم :
زن همسایه دستی به دهانش کوبید و وحشت زده به اتاق برگشت و در پاسیو را بست. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. نبضش تند میکوبید و نفسهایش میانه ی راه جا خالی میداد. عقربه های ساعت سه بامداد را نشان میداد. اما مهم نبود. باید به پلیس خبر میداد که آدمهای مشکوکی به منزلشان آمده اند. گوشی تلفن را برداشت و اولین شماره را گرفت. اما باز دندان به جگر گذاشت و تماس را قطع کرد. لحظه ای بعد صدای قدمهای کسی که پ
لطفا صبر کنید...

شادان
0چی مهمتر از این ایمیل بود اخه ..