هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت سی :
قبلاز اینکه فکرهای دیگری به مغزش خطور کند به اتاقش برگشت و لحاف را تا روی گوشش بالا کشید. کمی که سینهاش سبکتر شد، خوابش برد.
زیر آبِ دریاچه بود. سرش را از آب بیرون آورد. میخواست به بیرون شنا کند، اما از داخل دریاچه کسی مچ پاهایش را کشید. زیر آب فرورفت و صورت سیاهی پر از دندانهای تیز دید. دهانش را باز کرد تا جیغ بکشد، اما فقط حباب بیرون میداد و آب در گلویش قرقره میشد. دستهایش Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
0وای اینادیگه چین؟ینی بسم الله هم بگه نمیرن؟یاخدا
۳ ماه پیشنیلوفر آبی
2وای خدای من چه بلائی سرش میاد رمانتون قشنگه خسته نباشید واقعا
۳ ماه پیشمیم
2وای حالم بهم خورد، روح عفونتی دیگه چی بود،فرشته هنوز نمی دونه چه جونورایی پشت درن وگرنه سکته می کرد 😱🙏🏻
۳ ماه پیشJolia
2یا حضرت عباس، باورم نمیشد این رمان ترسناکه تا این دارو خوندم😐🤐🤐😫😭🫠
۳ ماه پیشدریا
3میخواستم بگم به خاطر رفتن پیش زلدا انگار که خودشو به این موجودات نشون داده و الان دنبال اذیت کردنش هستند،ولی یادم اومد قبل تر هم در تراسش باز شد بدون هیچ دلیلی و وقتی رفت بیرون اون گربه ی همیشگی رو فقط دید😶
۳ ماه پیشفرشته
2آخ آخ، خیلی سخته تجربه کردن چنین اتفاقی توی زندگی🥺💔
۴ ماه پیشفرشته
2رمانی شاهکار که هر لحظه جذاب تر میشه❤️
۴ ماه پیشفرشته
2رمانی جذاب و خاص و حرفه ای❤️
۴ ماه پیشسرو
2ای وای زلدای بی شعور چه بلای سر فرشته آورده
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💀💀💀
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پری
0یا ام.امزاده های درحال تاسیس این دیگه چی بود من خوندم😶😲😣