هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت سی :
قبلاز اینکه فکرهای دیگری به مغزش خطور کند به اتاقش برگشت و لحاف را تا روی گوشش بالا کشید. کمی که سینهاش سبکتر شد، خوابش برد.
زیر آبِ دریاچه بود. سرش را از آب بیرون آورد. میخواست به بیرون شنا کند، اما از داخل دریاچه کسی مچ پاهایش را کشید. زیر آب فرورفت و صورت سیاهی پر از دندانهای تیز دید. دهانش را باز کرد تا جیغ بکشد، اما فقط حباب بیرون میداد و آب در گلویش قرقره میشد. دستهایش
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...
فرشته
0آخ آخ، خیلی سخته تجربه کردن چنین اتفاقی توی زندگی🥺💔