هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت بیست و هشتم :
نازگل تا این منظره را دید از ترس روی برفها از هوش رفت. از پشتسر صدایی رسا وسط دعوایشان را شخم زد.
ـ دست از سرشون بردار رمالِ کثیف!
فرشته به عقب چرخید و با دیدن هلگورد، انگار دنیا را به او داده بودند. قلبش از خوشی توی سینهاش منفجر شد. چوب را انداخت و بهطرفش دوید. هلگورد چنان اخمی به زلدا کرده بود که با آن میشد ساختمانی را خراب کرد! جلوی او و نازگل ایستاد و آستین کت جین فرشته
لطفا صبر کنید...
فرشته
0بهترین رمانه😍❤️