پارت شصت :

همان‌طور که به چهارچوب در تکیه داده بود، با لبخند شدمی سمت میز قدم برداشت. در حالی که از کشوی آن یک جفت دستکش یکبار مصرف بیرون می‌آورد، با وسواس مشغول پوشیدن آن‌ها شد و در همان حین گفت:
- صندلی بیارین.
یکی از نگهبان ها بازوی سجاد را رها کرد و بلافاصله از اتاق خارج شد. سجاد که نمی‌دانست این‌بار قرار است چه بر سرش بیاورد با فریاد سمت ابربشم گفت:
- می‌خواستم به خودم فرصت بدم! یادت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    طلوع خدا لعنتت کنه... فقط همینو میتونم بگم

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا نمیشه چیز دیگه ای گفت

    ۴ هفته پیش
کپی شد!