پارت شصت :
همانطور که به چهارچوب در تکیه داده بود، با لبخند شدمی سمت میز قدم برداشت. در حالی که از کشوی آن یک جفت دستکش یکبار مصرف بیرون میآورد، با وسواس مشغول پوشیدن آنها شد و در همان حین گفت:
- صندلی بیارین.
یکی از نگهبان ها بازوی سجاد را رها کرد و بلافاصله از اتاق خارج شد. سجاد که نمیدانست اینبار قرار است چه بر سرش بیاورد با فریاد سمت ابربشم گفت:
- میخواستم به خودم فرصت بدم! یادت

لطفا صبر کنید...

مهسا
0طلوع خدا لعنتت کنه... فقط همینو میتونم بگم