پارت سی و پنجم :

بعد از رفتن حیدری حس کردم حال جسمیم داره بهتر میشه، هرچند که از نظر روحی روانی درب و داغون بودم؛ اما تونستم از جام بلند شم و یه دوش بگیرم. شهابم که دم غروب از خدا خواسته برگشت خونه، منم دیگه برای موندن بهش اصرار نکردم، دوست نداشتم مجبورش کنم به کاری که دوست نداره و تهش با وجود اینکه نمی‌خواستم تنها بمونم تا دم در همراهیش کردم. این وسط ماجراهای این بشرم که تمومی نداشت و موقع روشن کردن ماشی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    میگه اگه خدا بخواد پدرتم نامحرم نیستم آخه مگه دختره،خب روش نمی شه 😁🙏🏻

    ۱ ماه پیش
کپی شد!