کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت هفده :
حدود یک ساعت بعد، هیوا جلوی کافه نگهداشت. از خانه تا آنجا حتی یک کلمه هم حرف نزده بودند.
در ماشین را گشود، اما تا خواست پایین برود دست هیوا مچش را اسیر کرد.
دیانا برگشت و تقریبا با ترس به او خیره شد. اکنون و اینجا میخواست باز هم مخالفت کند؟
هیوا با دلسوزی گفت: هر وقت خسته شدی یا خواستی برگردی بهم زنگ بزن.
نفس حبس شدهاش را نامحسوس بیرون فرستاد و سرش را بالا گرفت. لبخند م
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

سعادت
0آفرین دیانا تا اینجا عالی بود تو میتونی