پارت بیست و یک :
خوب میشناختمش! الان اوضاع هرچی که بود آروم نبود. اون توی حفظ ظاهر استاد بود اما من میفهمیدم که همهچیز بزرگتر از چیزیه که میگه! خیلی بزرگتر...
دستی روی موهاش کشیدم و گفتم: باید بهم بگی چطوری اینکارو کردی؟
خندید و ازم جدا شد.
- بیخیال شو دیگه! ساعت چنده؟ نکنه میخوای بگی شب نمیری کلاب؟!
گفت و با شیطنت چشمک زد.
اگر نمیخواست حرف بزنه پس نمیزد! تو هیچجوره نمیتو
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری
0چه مرموز ان این خونواده😖😖
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره واقعااا
۴ ماه پیشآدولفا
1احساس می کنم این از اون رمان هاست که تمام شخصیت هاش خاکستری ان😭
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
بعید نیست ادولفا جانم... حالا میبینیم🫂♥️
۵ ماه پیشراز
1اینا که خانوادگی خورده شیشه دارن همون گراش بزنیم رو مهیار واسه گندم بهتره
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزم خورده شیشهرو خوب گفتی😅😅🤌
۵ ماه پیشنورا
1عالیییییییی بوددددددد💕😭
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی نورا جانم♥️
۵ ماه پیشافسون
1پس اونی که دنبال رسوایی کننترله پرهام ادنی که رفت سر وقت گندم و اسکن چشم پرهام ولی اونی که میخواد جلوش و بگیره پدرامه ونقش مهیار هم نخودی بود واگه اون گشته شده باشه پس یا ربطش به پرهام یا باباش و بیچاره گندم جون وسط این ماجراهاست ممنونم گلم 🥰
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
درسته ولیییی مهیار همچینم نخودی نیست😅♥️🤌
۵ ماه پیشSara
4گندم پدرام پسر خوبیه لطفا زود تر عاشقش شو😂😉
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
دیگه سارا جان چی بگم😅😅
۵ ماه پیشزهرا
1جالب وزیبا.ممنون.😁🤗🤭🙏
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنون از شما بانو♥️
۵ ماه پیشساجده
2هر لحظه داره بیشتر به جذابیت پدرام افزوده میشه عاخه خدایا این چه وضعشه خانم نویسندههه😭😭😭
۵ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزم ساجده😅😅♥️♥️
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Pa ya
1اخرش نفهمیدم پردیس چند سالشه ار پدرام و پرهام بزرگتره یا کوچیک تر