پارت پنجاه و هشتم :

***
چهل و چهار

خانه‌ای که مقابلش فقط ما ایستاده بودیم حالا محل تجمع مردمی شده بود که انگار دیدن ماشین پلیس و پزشکی قانونی برایشان حکم اکران جدیدترین فیلم فیچنر را داشت.
جوری پشت نوار زردها جمع شده بودند که انگار تا به حال جنازه ندیده بودند!
چشمانم را بستم دستانم را دور لیوان کاغذی که با کاپوچینو پر شده بود محکم‌تر کردم که پوست دستم گرمایش را بهتر حس کند درحالی که دست سالÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    اها این خبرچینی نولانِ مهربون رو یادم رفت بهش اشاره کنم😂🤦 ♀️

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    به خیال خودش ایناها خبر چینیای خوبی ان😂

    ۳ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    آخ آخ چه کارا که نمیکنه این دوک😎🔥✨️ خیلی این حس پدرانه نولان رو دوست دارم🥲 منو بگو چه خوش خیال بودم که این مرد سراپا مشکی دوکه، هعیی😔✋️این❤ برایان، تو قلب الا🌱 زده 🥲😞🥺

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مغز متفکر جنایت😎 دقیقا جای دکتر هنریکسون رو پر می کنه😂 طفلک برایان کسی منتظر حضورش نبوده😂 شااایددددد😁

    ۳ ماه پیش
  • rey♡☆

    0

    و اینکه به نظرم اگه الا داد نمیزد و همه رو خبر نمیکرد وضع بهتر پیش میرفت باید میرفت پایین اونو دستگیر میکرد بعدم بقیه ی کارا. برایانم که فهمیده چی شده اومده حالشوو بپرسهه 😍🥺

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    صددرصد🤌🏻 فقط بازم هول شد و ترسید برای همینم یهو داد زد و همه چی رو با همین کارش خراب کرد:/😂 برایان مهربون😂💖

    ۳ ماه پیش
  • rey☆♡

    0

    الان یک سوال مگه نگفتی باباش خبر نداره که این مأمور اف بی آیه؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    باباش اون اوایل نمی دونست اما مامانش بازم بهش گفته بود و الان خبر داره

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    اخه مامور فدرال انقد بی احتیاط،همینجور فرتی درو باز کرد،نگف شاید دوک اومده طناب پیچت کنه ببرتت

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دوک می دونه اگه با همون ظاهرش از بین اون پیرزنای فضول خونه الا که دائم توی راه پله پلاسن و واسه همه حرف در میارن رد بشه تا به خونه الا برسه صددرصد همونجا اسیر پلیس میشه😂

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    حتما نگرانت شده اومده برات سوپ درست کنه🫣🫣

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آقای ادایی نه تنها سوپ درست نکرد بلکه شام خودش رو دعوت کرده بود خونه الا و براش از بیرون غذا گرفت🤦🏻 ♀️😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️