این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت نوزده :
***
درِ اتاق ملاقات با صدای کوتاه و فلزی قفل باز شد. نگهبان بدون آنکه چیزی بگوید، در را نیمه باز نگه داشت و با حرکت سر اجازهی ورود داد.
دریا قدم داخل گذاشت.
هوای اتاق بوی سرد فلز و ضدعفونیکننده میداد؛ بویی که همیشه در جاهایی میپیچید که آدمها را از زندگی جدا میکرد. نور مهتابی از سقف میتابید و سفیدی بیروحش روی میز فلزی وسط اتاق میریخت. دو صندلی روبهروی هم قرار داشت؛
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

افسون
0دستت طلا حنانه جون خیلی هم عالی چقدر خواهر برادرای مهربون و با فکری دلشون واسه هم میره خوش به حالشون خیلی کم داریم ازاین در واقع دیگه نسلشان منقرض شده من که اصلا شانسم ته کشیده بود الهی طوریش نشه 😘🥺