پارت سوم :

| عشق یا چیزی شبیه به آن / Love or something like it |
در این وقت از سال، همه‌ی مردم انتظار بارش برف را داشتند اما هنوز آفتاب، حاکم مطلقِ زمین‌های آنسو بود؛ بعید می‌دانست که در اوئسکا هم وضعیت متفاوت باشد.
پدرش، به فولکس واگن سرخ رنگش تکیه داده بود و سیگار می‌کشید. اغلب مواقع، از چهره‌ی سخت و عبوسش، نمی‌‌توانست حدس بزند که چه فکری در سر دارد اما امروز، کلافگی از سر و رویش می‌بارید؛ از این بابت مطمئن بود.
به همین سبب، به آهستگی از پله‌های جلوی خانه پایین آمد و کوتاه، سلام کرد. جثه‌ی ریزش را تکان داد و می‌خواست هرچه سریع‌تر دور شود که با صدای زمخت پدر، سرجایش خشک شد.
- کجا فرار می‌کنی تُرُمتای¹؟!
به سمت پدر برگشت و لبخند نصفه نیمه‌ای روی لب‌هایش‌ نشاند. به ندرت او را با نام خودش صدا می‌کرد. برای پدر، همیشه یک پرنده‌‌ی کوچک بود!
- باید الئونورا رو پیدا کنم پد... .
پیرمرد عبوس، سرش را تکان داد و در میانه‌ی حرف‌هایش، لب زد:
- می‌دونی که عجله داریم و گمش کردی؟
بیانکا، سرش را پایین انداخت و انگشتان کشیده‌اش را به بازی گرفت. اغلب‌ موضوعاتی که به‌خاطرشان توبیخ میشد، در واقع هیچ ربطی به او نداشتند. چرا باید غیب شدن‌های گاه و بی‌گاه یک دختربچه‌‌ی سه ساله تقصیر او باشد؟
- متأسفم پدر.
خوزه، نفس عمیقی کشید و با اشاره‌ی دست، به دختر شانزده ساله‌اش اجازه‌ی مرخصی داد. باید زمان دیگری را برای نصیحت و موعظه‌ی دختر بزرگترش انتخاب می‌کرد. اکنون تنها کاری که موظف به انجامش بود، ترک کردن خانه است، حتی به بهانه‌ی تعطیلات کریسمس.
در چند ماه گذشته، اوضاع دولت کمونیسم، حتی در شوروی هم چندان خوشایند نبود. فاشیست‌ها دیگر راهشان را تا خانه‌ی اعضای حزب هم باز کرده بودند.
با تمام این تفاسیر، خوزه معتقد بود که تاریخ، گواه خوبی برای پایان تراژدی این انقلابیون خائن که خود را نوادگان ارتش سفید می‌دانستند، است.
او به عنوان یک روسی تبار که پدرش در جنگِ ارتش سرخ و تشکیل اتحاد جماهیر شوروی علیه نظام ضد کمونیسم و امپراطوری روسیه کشته شد، هرگز تحمل وجود چنین افرادی را در خاک کشورش نداشت و به خون آن‌ها تشنه بود.
ته مانده‌ی سیگارش را روی زمین انداخت و زیر لب، فحشی نثار ارواح قاتلان پدرش کرد. با تمام زد و خوردهای فکری، باید در مقابل خانواده‌‌ی سرکشش هم صبر و حوصله‌ی زیادی به خرج می‌داد. از پله‌های سنگی بالا رفت و غرید:
- چه آدم‌های وقت نشناسی!
بیانکا، هنوز پرچین را پشت سر نگذاشته بود که صدای فریاد پدرش را از پشت سر شنید و به واسطه‌ی دور شدن از آن‌جا، نفس راحتی کشید. هیچ دلش نمی‌خواست که باز هم نقش دیوار کوتاه‌تر از بقیه را برای او ایفا کند.
با عجله، وارد باغ پرتقال شد و در بین درختانی که دیگر میوه‌ای روی شاخه نداشتند، به دنبال الئونور گشت؛ آن سر به هوا همیشه در این حوالی بازی می‌کرد.
در ماه نوامبر، وقتی که برای چیدن محصولات به باغ می‌آمدند، از دخترک شنیده بود که درخت‌ها با او حرف می‌زنند، پس برای همین است که هرروز به این‌جا می‌آید تا حرف‌های دوستانش را بشنود!
از یادآوری حرف‌های بچگانه‌ی الئونورا، ناخودآگاه لبخند محوی زد و بلندتر صدایش زد:
- نورا؟ تو این‌جایی؟ نو... .
با شنیدن صدای خش‌خش پشت سرش و سپس، کشیده شدن آستین پالتویش، صدایش در گلو خفه شد.
وحشت‌زده به عقب برگشت و خودش را برای جیغ زدن آماده‌ کرد که رامون، دستش را روی دهان دختر گذاشت و به آهستگی لب زد:
- هیس! نترس.
بیانکا، چشمان درشت شده‌اش را روی صورت خندان رامون چرخاند و به محض پایین آمدن دستِ پسر، معترضانه صدایش زد و گفت:
- خدای من! من رو ترسوندی.
رامون سر به زیر انداخت و مردانه خندید. دستکش‌های نخ‌نمای چرمش را از دست‌هایش درآورد و گفت:
- فکر کردی یه دزد وارد عمارت شده؟
بیانکا، گوشه‌ی لبش را به دندان کشید و با لوندی، ابروهایش را بالا انداخت.
- من نمی‌دونستم که دزدهای آنسو تا این حد جذاب هستن.
پسر با شنیدن این حرف، مغرورانه سینه‌اش را صاف کرد و جواب داد:
- البته که نیستن سینیوریتا. اگر هم دزدی بخواد نزدیک تو بشه... .
دست‌های بیانکا را گرفت، صورتش را به او نزدیک کرد و با اطمینان، ادامه داد:
- قلبش رو از سینه‌ بیرون می‌کشم!
بیانکا قدمی به عقب برداشت و ریز خندید. خدا می‌دانست که چقدر این حرف‌های عجیب و غریب او، حالش را خوب می‌کند.
- شبیه پدرم حرف می‌زنی.
رامون ابروهایش را بالاتر برد و با تعجب گفت:
- می‌خوای بگی که دیگه می‌تونم عضو حزب بشم؟
دخترک، دستش را از حصار گرم دستان او در آورد و مشت بی‌رمقی به بازوی ورزیده‌اش کوبید.
- زده به سرت؟! خودت هم می‌دونی که من از این چیزها متنفرم.
رامون، چشمکی نثار صورت درهم رفته‌ی معشوقه‌اش کرد و قبل از آن که فرصت حرکت دیگری به او بدهد، خم شد و گونه‌‌ی رنگ‌‌پریده‌ و استخوانی‌اش را بوسید. طبق انتظارش، لپ‌های سرد بیانکا به سرعت رنگ گرفت و چشمان براق مشکی‌اش، از تعجب گرد شد.
- داری چی کار... .
قبل از آن که حرفش را کامل کند، صدای ضعیف نامشخصی از پشت سرشان، هر دو را از جا پراند. بیانکا به سرعت سرش را چرخاند و نفسش، با دیدن الئونورا که پشت درخت ایستاده و دست‌های کوچکش را روی لب گذاشته بود، در سینه حبس شد.
دختربچه، چشمان کشیده‌ی کهربایی‌‌اش را با کنجکاوی به آن‌ها دوخته و از قرار معلوم، عطسه‌ی بی‌موقعش او را حسابی گیر انداخته بود. بیانکا با عصبانیتی که ناشی از اضطرابش بود، غرید:
- تو، جاسوس کوچولو، زود بیا این‌جا!
الئونورا از لحن تند خواهرش، ترسیده بود و با تکان دادن سرش، به او فهماند که قرار نیست به دستورش عمل کرده و خودش را به باد کتک بدهد. او فقط برای دنبال کردن یکی از حلزون‌های کوچکی که بعد از باران دیشب، سرتاسر باغ را پر کرده بودند، به آن‌جا آمده بود؛ چه می‌دانست که مزاحم خواهر بزرگترش خواهد شد؟
بیانکا، اخم‌هایش را درهم کشید و تکه چوبی از زمین برداشت و می‌خواست به طرف دخترک برود که رامون، بازویش را کشید و گفت:
- هی، می‌خوای چی کار کنی؟
- می‌دونی چقدر دنبالش گشتم؟ حالا هم که ما رو... .
لب‌هایش را گزید و از زیر بار کامل کردن جمله‌اش، شانه خالی کرد. رامون چوب را از دستش گرفت، آن را به طرفی انداخت و زیر لب گفت:
- تو داری بدتر فراریش میدی.
سپس، با دست و دلبازی لبخندی روی لب نشاند و رو به دخترک، با صدای بلندتری ادامه داد:
- اون حتما از توی خونه موندن حوصله‌اش سر رفته، مگه نه لئو؟
الئونورا در تایید حرف او، با شیطنت سرش را تکان داد و از پشت درخت، سرک کشید. در همین حال، دست‌های بیانکا روی سینه گره خورد و بازدمش را با صدا به بیرون فرستاد. رامون نیم‌نگاهی به او انداخت و سپس با لحن کنجکاوی پرسید:
- داشتی چی کار می‌کردی؟
الئونورا، دست‌های کوچکش را داخل جیب پیراهن سفیدش که دیگر چرک‌مور و کثیف شده بود، برد و تعدادی صدف حلزون بیرون کشید. کف دست‌هایش را جلوتر گرفت و گفت:
- خودم پیداشون کردم.
- وای! این‌ها خیلی قشنگن. به نظرت من و بیانکا هم می‌تونیم پیداشون کنیم؟
الئونورا، مردد به رامون و سپس به چهره‌ی غضبناک خواهرش نگاه کرد و چیزی نگفت. شاید بهتر بود پا به فرار بگذارد!
پسر که متوجه‌ی علت تردید دختر‌بچه شد، دست‌هایش را از هم باز کرد و گفت:
- هی لئو، بیا این‌جا. دوست دارم که اون‌ها رو از نزدیک نشون من بدی.
الئونورا سرش را تکان داد و با چند قدم کوتاه، از پشت درخت بیرون آمد و مقابل پسر ایستاد. بیانکا خودش را جلوتر کشید و قبل از آن که دستان رامون، خواهرش را لمس کنند، چنگی به بازوی نحیف او زد و گفت:
- چرا هر چقدر صدات زدم، جوابم رو نمی‌دادی؟
الئونور، انگار که درون قفس زندانی باشد، تقلا می‌کرد که خودش را از حصار دستان خواهر جدا کند و وقتی موفق نشد، لب‌هایش را جمع کرد و با بغض به رامون چشم دوخت.
بیانکا تکانی به اندام ریز نقش او داد و با صدایی که سعی می‌کرد بالا نرود، سوالش را دو مرتبه با جدیت بیشتری تکرار کرد که نتیجه‌اش، شکستن بغض دختربچه شد.
رامون، بچه را از آغوش بیانکا جدا کرد و روی زمین گذاشت و در حالی که در کنارش زانو می‌زد، با لحن سرزنش‌گرانه‌ای، بیانکا را خطاب قرار داد:
- تو چت شده دختر؟ این همه عصبانیت برای چیه؟
- واقعا متوجه نیستی؟ اون به همه میگه که من و تو رو دیده، می‌خوای جفتمون توی دردسر بیفتیم؟
رامون، کمان ابروهایش را درهم فرو برد و با انگشتانش، اشک‌های بی‌صدای الئونور را پاک کرد و گفت:
- ما فقط داشتیم با هم حرف می‌زدیم. همه‌ی دوست‌ها با هم حرف می‌زنن؛ درست مثل لئو که قراره به من بگه که چطور صدف‌ها رو از توی باغ جمع کنم.
الئونورا، بینی کوچکش را بالا کشید و سرش را تکان داد. رامون لبخندزنان، موهای روشن دختر بچه‌ را از روی صورتش کنار زد و آهسته، پیشانی‌اش را بوسید. او همیشه بلد بود که چطور اوضاع را سر و سامان بدهد و گاهی شباهت بسیاری با قهرمان‌های کمیک‌ پیدا می‌کرد، لااقل در نگاه بیانکا که این‌طور بود.
با دیدن آن دو، گره‌ی پیشانی بیانکا باز شد و در مقابل الئونورا، روی زانو نشست.
- هی! معذرت می‌خوام، باشه؟
الئونورا با عصبانیت بچگانه‌ای که بیشتر خنده‌دار بود تا هولناک، از او روی برگرداند و جوابی نداد. بیانکا خنده‌اش را با زحمت بسیار قورت داد و لب زد:
- چقدر عالی! حالا می‌تونم همه‌ی شیرینی‌های فلیس رو تنها بخورم.
الئونورا به تندی نگاهش کرد و معترضانه، پا روی زمین کوبید. بیانکا به حرکات دخترک خندید و زبانش را به قصد خنداندن خواهر لجبازش، چرخاند اما قبل از آن که صدایی از دهانش خارج شود، با صدای مهیب رها شدن گلوله‌ در فضای باغ، همراه با رامون از جا برخاست. به سرعت، به طرف الئونور رفت، او را به پشت سرش هدایت کرد و وحشت‌زده پرسید:
- اون صدای چی بود؟!
هر دو به خوبی می‌دانستند که در روزگار جنگ‌ داخلی، شنیدن چنین چیزهایی از دور و اطراف کاملا طبیعی‌ست؛ اما هیچ زمان سابقه نداشت که صدا تا این حد نزدیک و از طرف عمارت خودشان باشد. به هرحال که پدرش به عنوان صاحب‌خانه، هرگز اجازه نمی‌داد که در محدوده‌ی قلمروی او، کسی حتی برای شکار خرگوش، ماشه بکشد.
هنوز سرجایشان خشک شده بودند که انعکاس رهایی تیر بعدی، در هوای مرطوب باغ پیچید. چهره‌ی رامون دیگر مانند چند دقیقه‌ی قبل، شاد و بشاش نبود و بلعکس، ردی از نگرانی در چشم‌های زغالی‌اش دیده میشد.
به طرف صدا قدم برداشت که بیانکا، بی آن که حرفی بزند، بازویش را گرفت و مانع شد. این یک واکنش به دور از اراده تلقی میشد؛ دختر جوان ترسیده بود.
--------------------
۱. نوعی پرنده شکاری کوچک از تیره شاهین‌سانان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوگند عزیزی

    0

    عجب آدمیه بیانکا.. به بهونه پیدا کردن خواهرش اومده معشوقش رو ببینه حالا که از دستش در رفته و خواهرش اونارو دیده عصبانیتش رو روش خالی می کنه.. خب حواست رو جمع کن دختر.. باز خوبه رامون با نورا مهربان تر برخورد کرد..

    ۹ ساعت پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    رگ خواهر بزرگتر بودنش گل کرده بود 😂

    ۸ ساعت پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    رامون خان نرسیده چقدر خودشو تو دل مخاطب جا کرده ها🥰😍 از مردهایی که با بچه ها خوبن خیلی خوشم میاد بریم ببینیم باقی داستان چیه

    ۲۳ ساعت پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    رامون= جنتلمن و مرد زندگی ♥️

    ۲۳ ساعت پیش
  • Fatii

    0

    رمان شخصیت جالبی داره

    دیروز
  • عاطفه میرزائی

    0

    رامون چه دلبری می کنه اول از همه نظر خواهره رو جذب میکنه بعد بقیه 😂

    دیروز
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    باید هنر دلبری رو از رامون‌ یاد بگیریم 😂

    دیروز
  • رشیدی

    0

    این رامون خان نرسیده چه دلی ازمون برد، تو همین یه دیدار کلی حس خوب منتقل میشه از عشق بینشون👌

    ۳ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    آره، رامون کاملا نماینده یه عشق کلاسیکه ❤️‍🔥

    ۲ روز پیش
  • رشیدی

    0

    به به چه رمان متفاوت و قشنگی، چه قلم درست و درمونی🥰

    ۳ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ♥️

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    0

    واای ی لحظه تصور کردم بیانکا و رامون رو با ی دختر بچه کوچولو ذوقق😭✨

    ۲ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    چه قاب رمانتیکی میشد 😍

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    پدرش معلومه خیلی مرموزه و همه چی رو تو خودش نگه میداره و بسیار غیرقابل پیش بینی نمیتونی حدس بزنی میخواد چیکارا کنه

    ۲ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    از این تیپ کارکترها زیاد داریم 😉

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    من چقد عاشق این جاسوس کوچولو و خواهر نازش شدم😭😭

    ۲ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    بیانکا واسه منم خیلی دوست‌داشتنی بود. یه ورژن کاملا بی‌گناه و معصوم از زندگی دخترانه

    ۲ ماه پیش
  • زن رامون

    1

    رامون مورد علاقمه تنها مذکری که در طول رمان دوسش داشتم.

    ۳ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    از میان این همه خوبان؟

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    وای چقدر باحال چرا آنقدر قشنگ بود نکنه رامون یا بیانکا یکیشون بمیره وای عالی بودم من برم پارت بعدی رو بخونم💙

    ۳ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    هعی‌ دل غافل 🤧

    ۳ ماه پیش
  • رُی‌زا

    0

    وای سایا خیلی قشنگه😭🥹

    ۳ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوسش داری 😍✨

    ۳ ماه پیش
  • نورا ر

    2

    عجب قلمی ... پس برای آینده ایران ما یه نویسنده بزرگ خواهیم داشت

    ۳ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    شرمنده می‌فرمایید بانو 🥰♥️

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    این صدای تیر نباید چیز خوبی باشه....

    ۳ ماه پیش
  • ادمینعلی

    2

    جاسوس کوچولو:)

    ۳ ماه پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    :)))

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️