پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت یک :
فصل اول
«آتش زیر خاکستر»
تا چند سال پیش هیچکس و هیچچیز نمیتوانست جمعههایی که فقط برای خودم بود را از من بگیرد، اما امروز صبحِ زود با میل و اشتیاق بیدار شده و از خانه بیرون زده بودم. برای شروعِ پروژهٔ جدید که به سفارش شهرداری بود، هیجانزده و مشتاق بودم. بعد از فارقالتحصیلی و شروع کارم در گالری، اولین کارِ جدی و تیمیام بود. سرم گرم میشد و کمتر فکروخیال میکردم. پیامهایی که این چند وقت دریافت کرده بودم ذهنم را حسابی بههمریخته بود، اما هنوز هم قصد نداشتم به کسی درمورد آنها حرفی بزنم و فرصتِ فهمیدنِ حقیقت را از خودم بگیرم.
خم شدم و با کلیدی که کنار مدالِ گردنبندم انداخته بودم، در را باز کردم. بعد از گم کردنِ بیشتر از ده تا کلید، مثل پیرزنهای فراموشکار این یکی را آویزانِ گردنم کرده بودم که آبروداری کنم.
در را به آرامی بستم و نگاهم از میان میلههای فلزیاش تا بالکنِ خانهٔ روبرویی بالا رفت. بیشترِ خاطرههای خوبم و بخشی از قلب و روحم پشتِ درِ بستهٔ آن خانه جا مانده بود. دری که از چند وقت پیش با برگشتنِ یکی از اعضایش باز شده بود، اما دیگر هیچچیز مثلِ گذشته نبود، حقِ اینکه پا توی آن خانه بگذارم و دوباره با آن همسایهٔ قدیمی ارتباط بگیرم نداشتم. از آخرین باری که با خوشی و بدونِ هیچ دلخوریای در آن خانه بودم، بیشتر از هفت سال گذشته بود.
قطرهٔ آبی روی گونهام افتاد و خیالم را از آن خانه و آدمهای نزدیک و صمیمیاش که به اجبار از آنها فاصله گرفته بودم دور کرد. نوکِ انگشتم را به قطرههای باقیمانده و پراکندهٔ روی برگِ پیچک که همهٔ دیوارهای حیاط را پوشانده بود کشیدم. باران بند آمده بود، اما رد پایش همهجا بود. تنهٔ درختها خیس بود و قطرههای آبِ روی شاخ و برگشان با تلنگری کوچک روی سروصورتِ آدم فرومیریخت. آخرین روزهای اولین ماهِ بهار بود و سرما هنوز از نفس نیفتاده بود.
حیاطِ کوچکِ جلوی ساختمان را با گامهای بلندی پشتسر گذاشتم و پشتِ درِ ورودی صدای فریادِ بابا تنم را لرزاند.
- تو نمیذاری تموم بشه!
پشتبندِ جملهاش صدایی شبیه به کوبیدن مشتش به شیای سخت به گوشم خورد. آنقدر شتابزده وارد خانه شدم که در انتهای راهرو پایم لیز خورد. بیحواس دستم را به گلدانِ بلند و سفالیِ کنار درگاه گرفتم و صدای شکستنش در فضا پیچید. بابا دلواپس بهسمتم دوید و مامان هراسان از پشتِ میزِ ناهارخوریِ سالن برخاست. قلبم بیمهابا میکوبید و گلویم خشک شده بود. بابا از زمین بلندم کرد و با نگرانی گفت:
- یمین! چی شدی بابا؟
خودم را کنار کشیدم و جواب دادم:
- چیزیم نشد.
نگاهش روی صورتم چرخید و حرفی نزد. هفتهٔ گذشته را تا همین شبِ قبل، هر روز بعد از تعطیلی شرکت به لواسان رفته بود تا به خانهباغِ آنجا سرکشی کند که به قولِ خودش، مثلِ بچهاش بزرگش کرده و برای به ثمر نشستنِ تکتکِ درختهایش بهترین روزهای جوانیاش را گذاشته بود. چشمهایش بیخوابی و صورتش کلافگی و خستگی را فریاد میزد. امروز را در خانه مانده بود که استراحت کند، اما خیالش که از خوب بودنم راحت شد، نگاهِ برزخیای به مامان کرد و از کنارم گذشت. گرمکنش را باحرص از آویز کشید و به فاصلهٔ چند ثانیه در را به هم کوبید. رفت، مثلِ تمامِ وقتهایی که بحثشان میشد. بهسمتِ مامان برگشتم و پرسیدم:
- چی شده بود؟
جروبحث کم نداشتند. خیلی وقت بود که این خانه کمتر روی آرامش به خود دیده بود، اما تا آن روز بابا را آنقدر پرخاشگر و عصبی ندیده بودم.
- هیچی. چایی دم میکنم، لباس عوض کن بیا.
پوزخند زدم و زیر لب جوابِته همیشگیاش «هیچی» را تکرار کردم. بعد گفتم:
- سرِ هیچی دعوا میکردید که خسته و کوفته گذاشت رفت؟!
وارد آشپزخانه شد و جوابی نداد. بهسمتِ اتاقها راه کج کردم و گفتم:
- دم نکن. دارم میرم خونهٔ مامانلیمو. کار دارم.
اصرار نکرد. از میانِ دو درِ شیشهخور و قاببندیشده که اتاق خوابها و کتابخانه را از سالن جدا کرده بود گذشتم و با دیدنِ آشفتهبازارِ پیشِ رویم بهتزده به عقب برگشتم:
- اینا چرا پخش و پلاس! چه خبره؟
مامان جارو و خاکروبه را وسطِ سالن زمین انداخت و بهسمتم پا تند کرد. هاجوواج منتظرِ جواب ایستاده بودم، اما جز سکوت چیزی عایدم نشد. دوباره صدایش زدم. اهمیتی نداد. حولهٔ تنپوشِ بابا و یکی از روبالشیهای ساتنِ تختخوابشان را از زمین برداشت و کمی جلوتر ملحفه و روبالشیِ دیگر را از روی میزِ جلوی کاناپه چنگ زد. انگار یکی آنها را پرت کرده و هر کدام گوشهای افتاده بود. پشتسر مامان راه افتادم و پشتِ درِ رختکنی که کنارِ اتاقم و پشتِ آشپزخانه بود ایستادم:
- چرا بهم نمیگی چی شده؟ مشکلت چیه مامان؟!
محفظهٔ پودر لباسشویی را محکم بست و گفت:
- هیچیم نیست یَمین. باز به اعصابم نپیچ. برو به کارت برس.
دستهایم را مشت کردم و پایم را به زمین کوبیدم:
- نمیرم. فکر کردی نمیدونم؟ تو از اون روز که دایی گفت فؤاد میخواد بیاد بههم ریختی، فقطم امروز و دیروز نیست، هر دفعه حرف از این خانواده میشه یا یکیشونو میبینی، حالت همین شکلی میشه و بابا رو عاصی میکنی!
لطفا صبر کنید...
