پارت هشتاد و پنجم :
با شروع فصل تعطیلات تازه فهمیدم به لطف مشغول شدن در مهدکودک بوده که توانستهام دوام بیاورم. یک شب که در حیاط روی تخت نشسته و در حال نقاشی بودم سالار آمد و کنارم نشست، وقتی آنطور نگاهم میکرد میدانستم باز موضوعی ذهنش را درگیر کرده و میخواهد بیشتر بداند.دست از کار کشیدم و نگاهش کردم.
_ باز چی شده داداشی؟
ناراضی گردن کشید و اخم کرد.
_ تو فکر میکنی من هنوز بچهم نه؟
بلوغش Ú

لطفا صبر کنید...

م
1پورسام گناه طفلک،پدرو مادر یکی از یکی بی فکرتر و بی خیال تر،زندگی خودتون رو هوا بود این رو چرا انداختین وسط که حالا هی حسرت بخوره 😠😔🙏🏻