پارت شصت و سوم :

تلاش ترمه و جیغ و داد او بی‌نتیجه بود. پرویز فروریخته و درمانده پشت در افتاده و زیر لب زمزمه می‌کرد.
_ داری دروغ می‌گی، ولی نمی‌فهمم این دروغا چه فایده‌ای برات داره، اینم بازی جدیده نه؟

_ بازی من با تو دیگه تموم شد، با همتون، الان باید فکر فرار باشم، احمق نمی‌بینی آدم کشتم؟
پرویز با مشت به پیشانی‌اش کوبید و داد زد:

_ پس چرا بااین چرت و پرتا مغز منو بهم می‌ریزی؟ می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    چطور گند زد به زندگی همه.. خدا همه ی جوونا روبه راه راست هدایت کنه انشاالله

    دیروز
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    آمین ولی هرکسی تاوان اشتباهات خودش رو میده، ترمه هم از اول پرویز بهش پناه داد کمکش کرد نباید پنهانی بچه دار میشد چون پرویز از اول بهش گفته بود که نمی‌تونه باهاش ازدواج کنه

    دیروز
  • م

    1

    واقعا گند زده شد به زندگی همه،رویا هم داره کم کم خودشو می ندازه وسط این گنداب با این توجه بیجایی که به پرویز داره 😔🙏🏻

    دیروز
کپی شد!