پارت شصت :
چیزی به آغاز سال نو نمانده بود. سرمای هوا رفته رفته کم میشد و طبیعت در حال بیدار شدن از خواب زمستانی بود. سرمای وجود من اما با ضربهی آخر پرویز چنان به استخوان رسیده بود که توان سرپاایستادن هم نداشتم. شانس آورده بودم که به وقت آمدن پستچی آنجا بودم که اگر نبودم آن نامه به دست مادرش میرسید و من دیگر راهی برای ماندن نداشتم. پنج روز میشد که گیج و منگ و درمانده در حال هضم آن اتفاق بود
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
م
1آخرش این سوگل با این پنهانکاری و مثلا صبوریش هممونو دق می ده،کاری که تو باید می کردی اون با کمال پررویی کرده دیگه چرا می مونی 😠
۱ ساعت پیشاکرم بانو
1باورم نمیشه سوگل حتی باوجود کاری که پرویز کرد،بازم موند،فکرمیکردم منتظره که برگرده.. واسه همین نباید ادمارو قضاوت کرد
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...
م
1بدبختی اینجاست نه می خواد از پرویز جدا بشه نه سیاوش رو از دست بده 😮🙏🏻