تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و دوم :
- برو به جهنم عوضی!
برخلاف تصوراتم در یک چشم بر هم زدن در انفجاری از ذرات آتشین غیب شد. جیغ کشیدم صندلی را رها کرده و فورا دستهایم را جلوی دهانم گرفتم. با تعجب به جای خالیاش زل زدم. قلبم به شدت در سینه میکوبید. نفسم به شماره افتاده بود و گلویم میسوخت. با صدایی که ناگهانی از پشت سرم بلند شد وحشت زده با چشمهایی از حدقه بیرون زده به عقب برگشتم که ناگهان سیلی محکمی به صورتم خورد با صو
لطفا صبر کنید...
