تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و هفتم :
- بخشکی شانس!
این دیگه چه مصیبت جدیدی بود! چرا باید مواظب دختری میشدم که مسبب نرسیدنم به اهدافم بود. پوفی کشیدم و موبایلم را از روی میز برداشته و از اتاقم بیرون زدم. احمدی با تلفن حرف میزد با دیدنم سریع از جا بلند شد که گفتم:
- چی شد؟ به مهندس کریمی زنگ زدین؟
- بله آقای دلفی ولی ظاهرا تلفنشون رو خاموش کردند.
نفسم را با حرص بیرون دادم:
- پس به عمارت زنگ بزنین شاید اونجا باشن.
لطفا صبر کنید...
