تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت پنجاه و چهارم :
- نه! نه!
با بیرحمی به عقب هلم داد... صدای جیغم در فضا منعکس شد.
- نه!
در آب سرد کارون فرو رفتم. نفسم را حبس کردم و چشمهایم را زیر آب باز. سرم را بالا گرفتم. زیر آب دست و پا میزدم... حجم عظیم جرم آب مانعم میشد. تنها نور ماه بود که نور افشانی میکرد. دیگر تحمل حبس نفسم را نداشتم. چه ساده تسلیم شدم! در آن لحظه که با مرگ دست و پنجه نرم میکردم دیگر نه رائد مهم بود، نه عشق، نه هیچ چیز بی
لطفا صبر کنید...
