پارت نهم :

سکوتی سنگین روی عمارت افتاد. انوشیروان عصایش را آرام روی زمین کوبید. صدای خشک چوب روی سنگ مرمر در سالن پیچید. چشم‌های تیزش یک‌به‌یک روی چهره‌ها می‌چرخید.

- موقع حساب‌وکتاب‌ها حواستون به چی گرمه؟

صدایش آهسته بود؛ اما مثل تیغ در هوا می‌برید ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!