آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت یک :
« ترسم در امید برگشتت روز رود، شب شود، خانه سرد شود
دل پر از درد شود، سیاهی پهن شود
از انتظار، رویای مَرد مرگ شود
ترسم هیاهو عیان شود، رنج رخ نمایان شود
ترسم عشق خیال باشد، امید آمدنت سراب باشد
ترسم قطرهی باران بر گونههایم اشک باشد، دل به یار بستن ته درد باشد.»
از همان لحظه که در خانه را گشوده بود، میدانست چیزی با دفعات قبل فرق دارد.
کلیدش را در بیصداترین حالت ممکن از جاکلیدی دیواری میان راهرو آویزان کرد. همان جاکلیدی چوبی که برای ماهگونی بودنش، مدتها در کمین سایت مورد نظر نشسته بود.
ظرف کیک را میان دستانش محکم گرفت. آنقدر که بی نگاه کردن، حتم داشت بند انتهایی انگشتانش روبه سفیدی میرود.
بدون آنکه برای برداشتن کتانی هایش خم شود، جلوی در رهایشان کرد و طول راهروی کوتاه را آرام پیمود.
تمام سعیاش بر این بود که کیک شکلاتی میان دستانش، همان کیکی که دو روز را صرف یاد گرفتن شیوه پختش کرده بود، تکان نخورد و تزئینش بهم نریزد.
همه چیز خانه همچنان همان بود، ست مبلمان سفیدی که با ذوق و بعد از یک هفته میان تمام مبل فروشیان شهر گشتن برگزیده بودشان. فرشینه سفید و طوسی بیآنکه جابهجا شود، هنوز هم وسط پذیرایی و زیر میز طوسی پهن بود.
نگاهش از روی آینه دکوراتیو پنج ضلعی که به دیوار مقابل آویخته شده بود روی خودش ماند. روی چشمانش.... چشمانی که دیده بود چیزی در این خانه فرق میکرد. شاید دکور نبود، شاید جای فرشینه و حتی صندلی پایه بلند جلوی کانتر که دفعه قبل مطمئن شده بود پایهاش روی فرش قرار نگیرد هم نبود... اما بوی این خانه فرق داشت.
رایحه سیگاری بود که او نمیکشید، عطری که دوستش نداشت؛ یک بوی شیرین و زننده که تمام خانه را گرفته بود.
هنگام آمدن، ماشین او را جلوی در دیده بود. میدانست که خانهاست.
گامهایش بیاختیار، او را به سمت اتاق خواب کشاندند. یک جور واداری ناخواسته بود، حرکت به سوی اتاقی که میدانی قتلگاه است و چارهای جز ورود به آن نداری.
دستش تا به دستگیره برسد، هزار بار از سر استیصال لرزید.
در دل خدا را صدا زد... آرزو کرد اشتباه کرده باشد و قسم خورد اگر اشتباه کرده باشد، دیگر هیچگاه کاری نکند که بحثهایشان به دعوا و قهر طولانی مدت بینجامد.
دستگیرهی سرد، حواسش را نسبت به تقلای مزحکانهاش برای انکار جمع کرد.
در قهوهای رنگ از سنگ بود انگار، هرچه توان داشت را گرفت تا کمی جابهجا شود.
قلبش در سینه ایستاد و قطره اشکی از میان چشمانش سقوط کرد.
کیکی که با تمام ذوق جمع شده در قلبش پخته بود، میان دستش لرزید و همانجا، ابتدای ورودی، افتاد.
او بود... در تخت دو نفره سفیدی که لحافش را با نهایت وسواس انتخاب کرده بود تا سفید زنده باشد نه سفید بیروح!
اشتباه نکرده بود.
او در تخت، کنار زن دیگری خوابیده بود.
دلش پیچ خورد.
اشتباه نکرده بود؛ در این خانه چیزی تغییر کرده بود.
این خانه بوی زن دیگری را میداد!
***
یک سال قبل
کولهاش را روی دوشش انداخت و با خسته نباشید استاد از کلاس خارج شد.
- مهتاب!
به عقب چرخید. آروشا از میان جمعیتی که از کلاس بیرون میامدند خودش را بیرون کشید و به سمت او آمد.
- وایسا باهم بریم.
ساعت مچیاش را چک کرد. لب گزید و مردد گفت:
- من باید زود برم. شب مهمون داریم مامانم کمک میخواد.
آروشا نچی کرد. دستش را در میان دست مهتاب گره کرد و او را دنبال خودش کشاند.
- ای بابا، میخواستم بگم بریم خرید.
با حساب سرانگشتی، موجودی کیف پولش را از سر گذراند. میدانست او محدودیتی برای خرید ندارد اما خودش بعد از آن که آقای احدی گفته بود میخواهد مغازه لوازم التحریر فروشیاش را بفروشد و با پولش خانه بخرد، از کار بیکار شده بود و باید مدارا میکرد.
وگرنه مجبور میشد تا آخر ماه را پیاده به دانشگاه بیاید.
- دفعه بعد. امروز خواهرم اینا میخوان بیان خونمون مامانمم که پاهاش درد میکنه باید برم کمک دستش باشم.
البته که بهانه بود؛ پاهای مادرش درد میکرد، درست. اما این مانع نمیشد که به هنگام دعوت پسر عزیزدردانهاش، مانند میگ میگ از این سمت به آن سمت نجهد.
هنگامی که وارد محوطه حیاط شدند، آروشا دست او را رها کرد و سر تکان داد.
نسیم بهاری شدید، موفق شد موهایش را از میان مقنعه بیرون بکشاند و در هوا برقصاند. کلافه دست برد و موهایش را زیر مقنعه هل داد.
- دفعه بعد راه فرار نداری پس. من برم دیگه، خداحافظ.
خیره به او که سمت ماشین گران قیمتش میرفت، دست تکان داد. کولهاش را سفت چسبید و از کنار اتاقک نگهبانی حراست گذشت.
مقصد بعدی، مترو بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

اقلیما نائینی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم باعث افتخاره :")❤️
۳ هفته پیشغریبه
0میگم ببخشید عکس رو جلد کتاب هستش دوتا موتور سوارن خواستم بدونم ربطی به رمان داره یا نه یعنی من دنبال یه رمان میگشتم که موتور سوار و اینا توش باشن واس همین پرسیدم
۲ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
سلام عزیزم... بله مربوطه اما نه درحد زیاد
۲ ماه پیشاکرم بانو
1امان از وقتی که حس ششم زنانه چیزی حس کنه و اون حس اشتباه نباشه
۲ ماه پیشدلارام
1و بعد ها مجبوری خودتوبزنی ب نفهمی بخاطر اینکه دیگه کمتر عذاب بکشی
۲ ماه پیشنازنین
0عالیهست، قلمتون مانا
۲ ماه پیشاکرم بانو
0بنظر جذاب میاد و دوست دارم همراهتون باشم🌹🌹🌹🌹🌹♥️🩷🖤💛🧡🤎🩶
۲ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
باعث افتخاره❤️
۲ ماه پیشستاره
2شروع تلخی داشت... حسش باهام موند. قلمت زیباست و روون عزیزم🫶
۲ ماه پیشالی
5وایی شروعی که با خیانت بود چه تلخ💔
۲ ماه پیشفن همه
1اول نفهمیدم که از شما اثری خوندم یانه تا اینکه رماناتونو دیدم ودیدم بلهههههه من سبک تونو خیلی دوستدارم و قبلا اثارتونو خوندم،والبته اون شروع خیلی جالب بود یه خیانت.....🤨🤨🤨🤨
۲ ماه پیش
اقلیما نائینی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم❤️
۲ ماه پیشهستی
1امیدوارم تو به عشق قشنگ بهمون شکست ندی اقلیما هنوز از دریاب قلبم درد میکنه🙏🏻
۲ ماه پیشهستی
1کاش تو زندگی یه آروشای بی دغدغه بودم مرسی اه🙏🏻
۲ ماه پیشهستی
2وایییییییی خداااااا ببین کی اثر جدید گذاشتهههههه😭😭😭😭 من بغضصصصص😭😭😭😭 قلمتتتتت قوف العاده ترینه... اول پارت قلبم تالاپ تالاپ زد و فهمیدم این یه اثر عادی نیست😭😭😭 عاشق قلمت توی بهای نبودنت و دریاب من را که شکسته ام شدممممم خیلی خوشحالم رمان جدید گذاشتیییی😭😭😭💛💛💛🫂🫂🫂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Saya
0خیلی خب این کامنت رو بعد از خوندن اولین پارت می ذارم. فضای اولیه سناریو واسم خیلی نوستالژیه و همین که سوم شخص نوشته شده، کیفمو حسابی کوک می کنه. هنوز برای نتیجه گرفتن درمورد سناریو زوده اما امیدوارم غافلگیرم کنه :)✨