پارت صد و چهل و ششم :

باران حرفی برای گفتن نداشت. نفس میانه ی سینه ی دردناکش راه گم کرد و دلش را از جا کند. چه میگفت در جواب غم سنگینی که این جوان به دل داشت؟!... سکوت غم انگیزشان را باز سامان شکست و گفت:
- از من میخوای بهت کمک کنم که ایرج رو نجات بدی؟ پس عدالت خدا کجاست؟
- لطفا سامان... عدالت خدا رو که من و تو نمیتونیم اجرا کنیم. خدا خودش باید اجرا کنه. تا همین جا هم این بی آبرویی خیلی بیشتر از حد توان ایرج بوده.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عه این پارته نصفه اش تکراریه .. دوباره میره رو مکالمه سامان و باران

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️