پارت بیست و سوم :


فصل هفتم

ـ باشه نازی. اولش یه جا کار دارم. بعدش میام دنبالت با هم می‌ریم پیش اون زِلدا.

موبایلش را قطع کرد. مثل دفعۀ پیش پشت درخت‌ها پناه گرفت و به قهوه‌خانه نگاه کرد. یک آن پشیمان شد و در دل گفت: «من اینجا چیکار می‌کنم؟ از سر لج با آسو دارم خودمو از چاله میندازم توی چاه؟ این آدمی که اومدم پیشش ده برابر از آسو بدتره. معلوم نیست نیتش از این پیشنهادی که داده چیه؟ پول زندگیش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادی

    2

    چرا حس میکنم هلگورد گرگه و این گرگه و توله اش زن و بچش هستن هخخخخخخ

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    وای خدا این چی بود دیگه من دیدم😂😂😁😁

    ۳ ماه پیش
  • میم

    2

    این گرگا دیگه تو بغلش چکار می کردن،برای اونا آهنگ می خوند؟😮🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    خیلی زیبا بود این پارت خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • سامیه

    1

    عالیه رمان♡هلگورد شخصیت جالبی داره

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    دل می بره این رمان جذاب❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    هزار بار هم این رمان رو از اول بخونی، کمه... شاهکاری بی نظیره😍❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️