پارت سوم :

فصل دوم
هر دو روی تپه نشسته بودند. قرچ‌قرچِ پسته شکستن و تخمه خوردنِ نازگل تمرکز فرشته را به هم می‌زد. نمی‌توانست خوب روی نقاشی کار کند. نازگل همین‌طور که محوِ منظرۀ غروب بود، پشت‌سرهم مشتِ تپلش را داخل جیب پر از تخمه و پسته و شکلات می‌کرد و آنها را درمی‌آورد و می‌خورد. فرشته با تهِ مداد به بازوی تپل او سیخ زد و گفت: بسه دیگه نازی! از موقعی که اومدیم روی تپه یه‌ریز داری می‌لُمبونی. این‌جوری می‌خواستی رژیم بگیری؟
ـ هه! دیگه لازم نیست رژیم بگیرم.
فرشته یک دسته از موهای طلایی‌رنگش را که روی صورتش بود پشت گوشش گذاشت و گفت: عه؟ خبریه بالاخره؟ کسی پسندیده؟
نازگل دست‌هایش را به‌شکل دعایی رو به آسمانِ گرگ‌و‌میش بالا برد و گفت: ایشاالله که می‌پسنده.
فرشته مدادش را روی تخته‌شاسی گذاشت و گفت: پس بالاخره یه مخ‌نداری پیدا شده که تو رو پسندیده. کی هست این بخت‌برگشته حالا؟
نازگل دوباره دست در جیبش کرد و گفت: هنوز کسی پیدا نشده.
بسته‌ای کوچک از جیبش بیرون کشید و به‌دست فرشته داد. فرشته بستۀ کوچک کاغذ را برداشت و چون چسب‌پیچ شده بود با خنده و شوخی‌ گفت: این دیگه چیه؟ مواد می‌کشی؟
ـ نه بابا! دعاست.
ـ آهان! آیة‌الکرسی. من خودم یه آیة‌الکرسی همیشه گردنمه. مامانم از بچگی به گردنم انداخته.
و نخ آیة‌الکرسی را که دور گردنش بود از داخل پیراهنش لمس کرد. نازگل پوست تخمه را در هوا پر داد و گفت: نه. آیۀ قرآن نیست. دعاست. دعای جذب جنس مخالف.
ـ منظورت دعا از توی مفاتیحه؟
ـ نه بابا! از این دعاهایی که از دعانویس می‌گیرن.
ـ چی چی؟! بگو که شوخی می‌کنی؟
نازگل سرش را خم کرد.
ـ وا! دروغم چیه؟ مامانم کلی پول به دعانویسه داد. این‌قدرم تأثیر داره.
فرشته برگشت و روی علف‌ها به‌طرف او نشست.
ـ دعانویس؟ تأثیر؟ با مغزت فکر می‌کنی یا با جای دیگه‌ت؟ یه‌مشت خط‌خطی چه تأثیری داره؟
ـ عه! عه! نگو این‌طوری. همۀ مردم اعتقاد دارن.
فرشته بستۀ دعا را مثل دم موش با دو انگشت گرفت و روی دامن مانتوی نازگل انداخت.
ـ کی گفته جانم؟! من هیچ اعتقادی به این چیزها ندارم.
ـ تو نداری خانوم! کل مردم این منطقه مخصوصاً اهالیِ روستایِ هِلموت شدیداً اعتقاد دارن. یکی هم هست که پول‌دار و فقیر همه می‌رن پیش اون. اسمش زِلداست. این‌قدر کارش درسته. واسه همین دعا دومیلیون بهش پول دادیم.
فرشته مانند کسی که فکش دررفته، دهانش باز مانده بود. انگشت‌هایش را به هم نزدیک کرد و گفت: دومیلیون واسه دو خط شروور؟ خدایی این حجم از حماقت‌ رو کجات جا می‌دی؟ اون‌وقت توی این مدت جذبی هم داشتین علیاحضرت؟
ـ تو چقدر بدبینی فِری. به خدا این دعاها انرژیه. واقعاً تأثیر می‌ذاره. بعدش هم دعا وجود داره، حتی توی قرآن اومده.
فرشته از ناراحتی تخته‌شاسی را جلوی پایش روی علف‌های شبنم‌زده انداخت و گفت: دعا انرژیه، ‌هان؟! اولاً که این دعا نیست و طلسمه. دعا چیزیه که خودت دست‌هاتو می‌بری بالا و از خدا می‌خوای. واسه این کارم نیاز به دلال نداری. اون خدایی که ازش حرف می‌زنی، بی‌واسطه می‌شنوه. خودش هم گفته از رگ گردن بهتون نزدیک‌ترم. بعد هم خدای شما چه‌جور خداییه که برای حاجت‌روا شدن باید دومیلیون خرج کرد؟ یعنی اگه همین‌جوری دعا کنی، آنتن‌های آسمون نمی‌گیرن؟ باید بری پیش دلال؟
نازگل با سرسختی رویش را برگرداند و گفت:هیچم دلال نیست. دعانویسه. خیلی هم آدم خوبیه. بعدش هم وقتی از خدا می‌خوایم و خدا نمی‌ده، مجبوریم خودمون دست‌به‌کار بشیم دیگه.
ـ حرف‌هات پر از تناقضن که مثل دو تا خط عمود همدیگه رو قطع می‌کنن. اگر اون خدای قدرتمندی که خودش ماها رو ساخته برات کاری نمی‌کنه، من و تویی که ساختۀ دستِ خودشیم و هیچ قدرتی روی زمین نداریم می‌تونیم کاری بکنیم؟ یه‌جوری می‌گی خودمون باید دست‌به‌کار بشیم انگار علم و قدرت ما از خدا بیشتره. تازه‌شم کی گفته خدا کاری نمی‌کنه؟
ـ اینها گفتنش واسه تو آسونه. همه که مثل تو این‌قدر خوشگل نیستن.
ـ وا! نازی؟ مگه همه‌چی به خوشگلیه؟
نازگل دست‌های تپلش را به کمرش زد و گفت: پس به چیه؟ تو که خوشگلی راحت این رو می‌گی، ولی راسته دیگه. تا دخترهای خوشگلی مثل تو هستن چرا باید پسرا یکی مثل منو بخوان.
ـ این چه حرفیه؟ کی گفته تو زشتی؟ بعد هم مگه سلیقۀ همۀ پسرها مثل همدیگه‌ست؟
ـ یعنی تو می‌گی ما باید همین‌جوری بشینیم گوشۀ خونه دعا بکنیم همه‌چی درست شه و از آسمون واسه من یه شوهر خوب بیاد؟
ـ نه‌خیر جانم! فرش‌ رو با جارو می‌زنن، برف‌ رو با پارو. هرچیزی راه خودشو داره. یه چند جا مراسم برو، یه‌کم اجتماعی باش، به خاله بگو به چند نفر آدم حسابی بسپره اگر پسر خوبی سراغ دارن معرفی کنن، یه‌کم به خودت برس و یه‌کمم لاغر کن خودت رو. هرچند خودت با تپل بودنت مشکل داری، وگرنه به‌نظر من که خیلی هم قشنگی.
نازگل با وسواس به شکم خودش دست کشید و گفت: تو می‌گی چاق نیستم؟ به‌نظرت پسری هست دختر چاق دوست داشته باشه؟ انگارنه‌انگار من دخترداییِ تواَم. هیکلم یه‌ذره مثل تو نشد.
ـ محض رضای خدا چه ربطی داره؟ این حرف‌های بچگونه چیه می‌زنی؟ به این ‌شونه‌های لاغر من نگاه نکن. من هم جدیداً شکم درآوردم. بعدش هم سلیقۀ آدم‌ها با هم فرق می‌کنه. یکی لاغر دوست داره، یکی تپل. به خدا که تو همین‌جوریشم قشنگی. ولی اون دومیلیون که گفتی، هزینه می‌کردی سر باشگاه. الآن دست‌کم دو تا خواستگار می‌اومد تا این‌قدر غر نزنی.
خنده‌هایشان دشت را پر کرد. از دوردست رعدوبرقی شاخ‌وشانه کشید. آسمانِ درحال غروب مخلوطی از رنگ‌های صورتی و عسلی و آبی دریایی بود، اما ابرهای سیاهی که مثل موج دریا از دور حمله می‌کردند، این آرامش را بر هم می‌زدند. فرشته تخته‌شاسی را برداشت و شبنم علف‌ها را از پشتش پاک کرد و گفت: دیگه به‌نظرم بهتره کاسه‌کوزه‌مون‌ رو جمع کنیم. مثل اینکه هوا بارون سنگینی داره.
نازگل موهای سیاهش را که در اثر وزش باد جلوی صورتش پس‌وپیش می‌شد کنار زد و گفت: این منطقه چون به کوه و جنگل نزدیکه از اول پاییز بارون و برفش به راهه، چه برسه به الآن که اول دی‌ ماهیم. راستی جوابِ خواستگاری ِرامان ر‌و چی می‌خوای بدی؟
فرشته زانوهایش را بلند کرد و دستانش را دور آنها حلقه نمود و گفت: وقتی بابام توی زندونه که نمی‌تونم به ازدواج فکر کنم.
ـ بابات که معلوم نیست کِی از زندون دربیاد.
ـ درمی‌آد. دَرش میارم. نمی‌ذارم بمونه. خیلی زودتر از اونی که فکر کنی. فقط کافیه بدهیِ اون شاه‌صمدی نامرد رو جور کنم و بندازم جلوش. بعدش رضایت می‌ده و بابام می‌آد بیرون.
ـ ‌ای کاش من پول داشتم کمکت می‌کردم! ولی هرچی دارم دست باباکیوانه. اون هم که نفس می‌کشه با اجازۀ آسوئه.
ـ فقط دایی‌کیوان نیست که اجازه‌‌ش دست آسوئه. دایی‌کاوه هم همینه. هر دوشون دارن باغ‌ها و زمین‌های کشاورزی آسو رو می‌چرخونن. از خودشون اختیار ندارن. باز حداقل دایی‌کیوان جدا زندگی می‌کنه. دایی‌کاوه و زنش که چترشون ر‌و پهن کردن توی خونۀ آسو.
نازگل پاهای تپلش را که روی علف‌ها دراز کرده بود روی هم انداخت و گفت: بهشون حق بده فری‌جونم. بعداز مردنِ هوران، خود آسو گفت که دایی‌کاوه و زنش بیان اونجا که مثلاً غم از دست دادن بچه‌شون‌ رو راحت‌تر تحمل کنن و تنها نباشن. دیگه همون‌جا موندن. به قول تو کنگر خوردن لنگر انداختن. حالا تو هم چتر شدی‌‌ها.
نازگل این را گفت و خندید. فرشته ادامۀ موهای بلندش را که از روی زانو روی علف‌ها افتاده بود، پشت شانه پرت کرد و گفت: مثل اینکه یادت رفته؟ من دلم نمی‌خواست بیام اینجا. مجبور شدم بیام خونۀ پدربزرگی که بیست‌وسه سال ندیدمش، چون زمانی که شاه‌صمدی بابام‌ رو زندون انداخت، دم‌به‌ساعت توی خونه و کوچه و خیابون مزاحمم می‌شد و پیشنهاد ازدواج می‌داد. دیگه ازش می‌ترسیدم. چاره‌ای نداشتم جز اینکه بیام اینجا.
نازگل با ته آرنج به بازوی فرشته کوبید.
ـ حداقل حست به رامان‌ رو بگو؟
ـ گیر دادیا خرسی! آخه من رامان‌ رو خیلی نمی‌شناسم. فقط در همین حد که پسرِ دایی‌کاوه‌ست دیگه. تازه یکی دو هفته‌ست من اینجا دارم زندگی می‌کنم.
نازگل انگشت‌هایش را برای شمردن بالا آورد و گفت: رامان خاطرخواه توئه. تیپ و قیافه‌ش خوبه. یکی از خوبی‌هاشم اینه که مثل داداشش، سیروان، مردسالار نیست. یعنی از اون مردهای روشن‌فکره، البته یواشکی‌ها. دور از چشم مامانش.
ـ بدم می‌آد از این پسرهایی که از مادرشون می‌ترسن.
ـ آره، ولی با عقاید زن‌عمو موافق نیست‌. فقط جلوش می‌گه چشم و باشه، ولی از اون‌هاست که قایمکی به زنش می‌گه هرچی تو بگی و فلان، اما سیروان هرچی زن‌عمو فهیمه بگه همونه.
ـ پس رامان از مادرش حساب می‌بره. نمی‌تونه آزادانه حرفش‌ رو بزنه. این‌جوری که خوب نیست.
ـ زنِ ‌عموکاوه یه‌کم زبونش نیش داره، وگرنه زن بدی نیست. بدش هم نمی‌آد تو عروسش بشی و همه‌جا بشینه پز بده همچین عروس خوشگلی داره. به مامانم گفته بود این فرشته خیلی خوشگله. هرکی بگیردش خیلی خوش‌شانسه.
فرشته به آسمان نگاه کرد. ابرهای سیاه مثل دود‌های کثیف، همۀ رنگ‌های نارنجی و صورتی غروب را خورده بودند. گفت: می‌دونی چی ناراحتم می‌کنه؟ اینکه یکی فقط خوشگلی منو ببینه. اینه که ناراحتم می‌کنه. یکی نیست بیاد بگه، چون هنرمنده، چون مهربونه چون... .
نازگل انگشتانش را جمع کرد و گفت: لامصب ازبس خوشگلی تا آدم می‌آد به بقیۀ چیزهات فکر کنه، خوشگلیت می‌زنه تو چشم و آدم‌ رو کور می‌کنه و دیگه به فکر بقیۀ چیزها نمی‌افتیم.
ـ روانت پاکه خرسی!
و خندیدند. نازگل گفت: ولی فری! باور کن رامان گناهی نداره. این‌جوری ترسو و حرف‌گوش‌کن بار اومده. اگه تو هم زیر سایۀ پدربزرگمون، آسو، بزرگ می‌شدی همین‌جوری مطیع بار می‌اومدی، چون پای منافعت وسطه. بعدش هم رامان حرف‌گوش‌کن نباشه هی گیر می‌دن بهش. مجبوره ساکت باشه و حرف گوش کنه، ولی به خودش باشه یواشکی شیطنت هم می‌کنه. بره این‌ور و اون‌ور و کسی ندونه و مهمونی و از این چیزها. برخلاف اون سیروان که خیلی سنتی و تعصبیه. شانس آوردی اون زودتر زن گرفت.
فرشته نازگل را با یک انگشت هل داد و گفت: خیلی خب! این‌قدر تعریف اون تحفه رو نکن.
فریادی در تپه طنین انداخت. نازگل به بازوی فرشته چنگ زد و گفت: یا امامزاده سید جعفر! صدای جیغ کی بود؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طوفان

    0

    میگم هلگورد اسم ایرانی و اسم ادمه،؟؟🙃🙃✨❤️❤️✨❤️🙃✨❤️🙃🙃✨❤️🙃✨❤️🙃✨❤️🙃✨❤️🙃✨❤️🙃✨❤️🙃

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    آره عزیزم اسم زیبای کُردی هست

    ۴ ماه پیش
  • طوفان

    0

    ای فهمه چش سفید

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    با اینکه خیلی ترسناکه ولی کاش جای فرشته بودم 😅

    ۴ ماه پیش
  • آناهیتا

    1

    واقعا شاه صمدی چه روی داره که فرشته رو میخواد😏

    ۴ ماه پیش
  • Sani

    0

    قلمش یجوریه که آدم نمیتونه داستان رو رها کنه

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    بقول نازگل خوشگلی همون اول چشم همه رو کور می کنه دیگه به هیچی فکر نمی کن،دیگه کی میره دنبال سیرت زیبا،حالا کسای خیلی با هم در ارتباط باشن،مثلا همکار یا فامیل شاید بقیه ویژگی های همو بین

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۴ ماه پیش
  • یارا

    0

    چه داستان قشنگی ادم کیف میکنه میخونه حال میده

    ۴ ماه پیش
  • منم

    1

    از همون خط اول ه خوندم ذهنم داره دنبال جواب میزگردها😣

    ۴ ماه پیش
  • روناک

    0

    حالا خوشگلی بی تاثیر هم نیست اشتباه هم مگفت

    ۴ ماه پیش
  • اسمان

    0

    وای چه قدر اولش هیجانی بودش این شاه صمدی چه عوضیهه

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    0

    نمیدونم چرا گفت *** زاده سید جعفر خنده م گرفت😅🥴

    ۴ ماه پیش
  • آیلاری

    0

    فرشته فرشته خدا خودش می دونه عشق تو داغونم کرد

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    0

    خب بچه ها آماده باشین اکشن شروع شد من از همین الانشم ترسیده م🫠

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    این الان قبل از اون شبه که شاه صمدی افتاد دنبالش؟

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اره قبلشه

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    خیلی جالبه،وقتی میخونی فک میکنی شخصیت هاش ایران نیستن،اما وقتی حرف میزنن،خصوصا اعتقاداتشون خیلی قویه... صحبت های فرشته درمورد خدا واقعا زیبابود...

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️