پارت چهل و سوم :

***

فصل چهارم: تولدِ ثانی
دانای کل
۲۴ سال قبل

گردوغبار معلق در هوا، چون هزاران سوزن راه گلویش را می‌خراشد. بوی نمور خاک و چوب‌های پوسیده، با هر نفس بریده‌بریده‌ای که می‌کشد، در ریه‌های کوچکش می‌نشینند.
قطرات داغ اشکش بر کف سیمانی و سرد زیرزمین می‌چکند. هق‌هق خفه‌اش، تنها آوای زنده‌ای است که سکوت وهم‌انگیز و سنگین فضا را می‌شکافد.
پرتوی رنگ‌پریده و بی‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نوا

    0

    دارا برای دکتر بچه ابتدای تولدش حالت محافظ داشته چیشده که الان باهم خوب نیستن

    ۳ روز پیش
  • ترنم

    0

    خوب شد یخ دکتر هم آب شد..اینجوری که باهاش احساس صمیمیت میکنه میتونه خوب باشه چون ما بیشتر دکتر بچه رو میشناسیم

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    پس بخاطر همین میگفت شب سخت و طولانی برا مامانش بوده..جدی واقعا خاک تو سر شهریار واسه چی به شیدا خیانت کرده؟

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    برام خیلی درد داشت که اینجوری باعث شده دو شخصیتی بشه جوری ناراحت شدم که نمیتونم چجوری بیانش کنم،امیدوارم هاشم هم به بدترین شکل ممکن مُرده باشه

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    پارت غمگینی بود..چطور میتونی انقدر ماهرانه احساسات شخصیتا رو به ما انتقال بدی و به تصویر بکشی..تو فوق العاده هستی نگین،پارتم بسیار طولانین خسته نباشی💙🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • دریا

    4

    الان فهمیدم چرا اون روز وقتی آرام به دارا گفت شب یلدا به دنیا اومدید،دارا گفت شب طولانی و سختی بوده برای مادرم🫠

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    تنها کسی که به این موضوع اشاره کرد🥲🤌🏻

    ۳ ماه پیش
  • Gianna

    0

    خب من بلاخرههه وقت کردم که به شبت آرام پناه بیارممم بنده الان خوشحال ترینممم. بعد اصلا چرا انقدر این رمان خوبه چرا چرا چرااا خدایاا.

    ۳ ماه پیش
  • Gianna

    1

    خب به دور از هیجان چقدر این پارت غم داشت چطور یه آدم دلش میاد به یه بچه معصوم آزار برسونه اصلا حیف واژه ادم که واسه اینا حروم میشه تو این پارت چیزی که خیلی واضح بود اینه که هر چیزیم بشه دارا واسه حمایت از آراد به وجود اومده و از نظر من هر کاریم بکنه یه جورایی به نفع آراده

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    به خوبی شماها نیست که😭😭❤️

    ۳ ماه پیش
  • Gianna

    2

    بعد من چرا با دیدن تولد ثانی یاد فطرت ثانی ملاصدرا یا معلم ثانی میفتم بابا فلسفهه دست از من بردار من اومدم رمان بخونم تا یکم ازت دور بشممم😭😭😂😂

    ۳ ماه پیش
  • Why

    3

    من وقتی مسائل روانشناختی رو می خونم هرلحظه بهت زده میشم و واقعا عاشقشونم، و وای نگین نمی دونی چقدر خوشحالم که تورو پیدا کردم اصلا تو این پارت یه حس و حال عجیبی داشتم، خیلی قشنگ همه چی و توصیف کردی. واقعا نیاز دارم این رمان کتاب بشههه

    ۴ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    فداااات بشمممم..‌ میشه میشه😭✨️🤌🏻

    ۴ ماه پیش
  • Why

    0

    اخجوننن😭..

    ۴ ماه پیش
  • sasha

    0

    راجب اینکه این اختلال از کودکی بخاطر یک تجربه خیلی تلخ واحساسی رخ میده اطلاع داشتم واینکه فکر میکردم این اختلال تو اراد بخاطر خیانت و رفتار پدرش به وجود اومده، نگوو چیز ترسناکی رو تجربه کرده که فکر کردن بهشم بدن ادم به لرزه درمیار!💔 مرسیی قشنگم بابت همچین پاارت زیادی طولانی خسته نباشییی🩷

    ۴ ماه پیش
  • Najva

    1

    مچکرم🌷 بمیرم برای کسایی که بی گناه این اتفاق و تجربه میکنن.💔

    ۴ ماه پیش
  • هاناکو

    6

    با اینکه این پارت دردناک بود ولی به قدری خوب نوشته شده و احساسات توصیف شده که تفاوت عجیبی با بقیه پارت ها داره...

    ۴ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    چالش عجیبی بود... نوشتش سخت بود. البته سختیش نه چیدن کلمات... بلکه حس کلمات بود :))

    ۴ ماه پیش
  • هاناکو

    0

    بعد دقیقا با آهنگی که فرستاده بودی هماهنگ بود! یعنی قشنگ من توی حسش رفته بودم....نمیدونم چه کلمه ای برای وصف زیبایی این پارت خوبه

    ۴ ماه پیش
  • هاناکو

    1

    اینجا انگار آرام هم آرومتر شده هم راحت تر، بعد اینکه به زبان آرام شروع به خوندن کردم بهم یه وایب آرامش و عجیبی داد....خسته نباشی نگین جون

    ۴ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    بوس به شمااا💋 آخ که چقدر دلم تنگ شده بود براتون

    ۴ ماه پیش
  • هاناکو

    0

    من بیشتر دلم برات تنگ شده بود ، خداروشکر خوبی😭 مراقب خودت باش انشالله بهتر بشی اما زهر ترک کردی ما رو خانومی 😑🥺

    ۴ ماه پیش
  • پاپیون

    1

    این پارت های که جدید میزاری خیلی از گره ها رو داره باز میکنه من این و چند ساعت پیش خوندن ولی الان نظر میدم واقعا واقعا این پارت من و ناراحت کرد خیلی ناراحت با اینکه شخصیت آراد واقعی نیست این اتفاق براش افتاد تا الان فکرم درگیره کلیشه ای نیست واقعیه کلمه *** بار سنگینه امید کارم کسی تجربه نکنه

    ۴ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    بدترین اتفاقی که می‌تونه برای کسی بیفته.. حالا در هر سن و در هر شخصیتی... من رمان رو پر گره و مبهم نمیذارم نگران نباشید🤝🏻

    ۴ ماه پیش
  • مبینا..

    2

    ارام داره کم کم سعی میکنه باارادبیشترارتباط بگیره وبشناستش;نشونه ش هم همین که بهش گفت ارام صداش بزنه ودوم شخص خطابش کنه یجورایی میخوادهمونطورکه رفتارهاوشخصیت داراروتاحدودی شناخته ازارادهم بیشتربدونه

    ۴ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    زیبا گفتی بانو🤌🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️