پارت دوم :
بخار غلیظی از لیوان چایاش بلند میشد. کتاب دستش را ورق زد. به آخرین صفحه رسیده بود. عادت داشت تند کتاب میخواند؛ اما همیشه به محض تمام کردن آنها با حس غریبی که در قلبش لانه کرده بود، تنها میماند. به جلد سورمهای کتاب خیره شد. اگر مثل داستان جهانهایی موازی وجود داشت که با انتخابهایش به وجود آمده بود، ممکن بود در یک زندگی معلم باشد، یک جا دکتر، یکجا هم احتمالا در هلال احمر کار میکرد. شاید هم فضانورد یا کاپیتان. دو چیز را خیلی دوست داشت، پرواز و سقوط. هر دوی آن ها برای باور کردن زندگی لازم هستند. مثل وقتی که در اوج پایین میروی، یا وقتی که فکر میکنی همهچیز تمام شده و با فرق سر زمین خوردهای، نیرویی بلندت کند، بغلت کند و تو را تا اوج بالا ببرد. بلند شد و کتاب را در قفسه ی دوم گذاشت، درست همانجایی که آن را برداشته بود. وقتی برگشت لیوان چایش سرد شده بود؛ اما نه آنقدر که قابل خوردن نباشد. صدای زنگ تلفن نگاهش را مثل آهنربا سمت میز انتهای اتاق کشاند. میز بزرگ زرشکی با صندلی چرم پشت سرش که صلابت خاصی را در همان نگاه اول نشان میداد. تلفن را برداشت. صدای هول زده ی مهران به گوشش خورد.
- طاها بدبخت شدیم!
بلافاصله قامت صد و هشتاد سانتی اش در استانه ی در نمایان شد. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود که از چشم های تیزبینش دور نماند. با چهرهای آرام نگاهش کرد و گفت:
- چی شده مهران؟
دستی به گردنش کشید. بدجور دست پاچه شده بود. انگار بیشتر نگران عکس العمل طاها بود تا اتفاقی که افتاده است. همان طور که زیر چشمی نگاهش میکرد گفت:
- اون یارو ساکن واحد چهارصد و هشت بودش که دو روز پیش اومد...
- چی شده؟ نکنه دوروز نیومده می خواد واحدشو بده پولشو بگیره؟ هنوز سه روز دیگه وقت داره.
- نه موضوع این نیست.
فنجان چایش را سر کشید.
- خب پس چته؟ مگه آسمون به زمین اومده که ابروهات این شکلی هفل هشتی شدن؟
- باور کن که آسمون به زمین اومده. وقت نیست طاها یه راست میرم سر اصل مطلب. امیری جسد یارو رو صبح تو پارگینگ پیدا کرده.
این را گفت و حجم زیادی از اکسیژن حبس شده درون ریه هایش را یکجا بیرون فرستاد. طاها لیوان چای را روی میز گذاشت و جدی شد. با نگاهی موشکافانه که مهران را وجب می کرد به سمتش رفت.
چشمهای سبز مهران دو دو میزدند.
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
2اوه شت...شاید کار اوناست