پارت پنجاه و دوم :

با تمام توان این جمله خبری را زیر لب گفتم، گرچه به گوش خودم نرسید و سپس دنیا مقابل چشمان تارم سیاه شد اما حس می‌کردم، پیچیده شدن دستانش دور بدنم، عطرش که از این فاصله بیش از حد به مشامم می‌رسید، درد شانه‌ام که به سان جهنم بود و این افت فشار لعنتی که حس سرما را بخاطر خون‌ریزی دوبرابر می‌کرد.
بدنم می‌لرزید اما می‌توانستم حس معلق بودن در هوا را حس کنم که اگر هوش و حواسم سر جایش بود عمر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • rey☆♡

    0

    عالی بود❤کلاغشو خیلی دوست دارمم🤣❤ولی از رفتار روبن هم خیلی خوشم اومد از اوناییه که اگه بعدم الارا و برایان باهم باشنو دعواشون بشه هوای الارا رو داره🎀❤

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسیییی🫂🎀 کاروت عالیه😂 دقیقا دقیقا😭🤌 تازه شاید درآینده الارا از دست برایان ناراحت شد جدی جدی بره با داداشش دعوا کنه🙂 ↔️😂

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    1

    خدایا یک شوهر مثل برایان بده و یک برادرشوهر مثل روبن😂🤣😂

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    0

    اون جعبه هم خیلی استرس زاست همش حس میکنم قرار نیست به این راحتیا جعبه رو گیر بیارن🤦🏻 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    گیر آوردن فقط الان باید رمزشو پیدا کنن و یه کاری بکنن که مگی نفهمه جعبه دزدیده شده😁

    ۴ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    بخدا فاطمه چندبار بحث جعبه رو اوردی استرس گرفتم و مشکوک شدم واقعا جعبه هست یا نه. این راننده و بادیگاردا که درست نمیتونن محافظت کنند.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    نگران نباشین جعبه فعلا دست برایانه😌🤌 فقط الان دغدغه شون اینه که مگی نفهمه جعبه دزدیده شده وگرنه میفهمه اینا رفته بودن تو کتاب خونه و لو میرن

    ۴ ماه پیش
  • آذر(وکیل‌مدافع‌دوک)

    0

    عاشق این لقب ها و اسم هاییم که الا و برایان رو هم میذارن😂✨️ من آخرش نتونستم بفهمم که برایان چرا یه کلاغ رو حیوان خونگیش انتخاب کرده؟ چطوری اهلیش کرده؟ برایان احمق خب نمیشد یبار میرفتی صندوق پشتی رو نگاه میکردی تا مطمئن بشی جعبه هست یا نه بعدشم میبردی اتاق خودت، ازین بادیگاردا انتظاری نیست.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    😂💖 چون الا توی بغلش خوابیده بود نمی تونست بره اون عقبو نگاه کنه😅 کلاغ رو میشه راحت اهلی کرد، خیلیا رو توی سوشال مدیا دیدم که حیوون خونگیشون کلاغ بود.. ولی بالاخره یکی از بادیگاردا رو برد اتاق خودش🙂 ↔️🤙

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خب باید بگم که دل باختی اقای وسترگیت..فقط حواست به انگشتای سرکشت باشه چون اگه الا بفهمه همون انشگتو میکنه تو چشمت😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    متاسفانه نمی خواد قبول کنه😂 دقیقا دقیقت😂 چقدر حق زیبایی گفتی عزیزم😂💖

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️