پارت صد و شصت و یک :
آراس درست نشست و دستش را زیر سر دلنیا گذاشت.
موهای کوتاهش را که در گرمای هم آغوشیشان به گردنش چسبیده بود، نوازش کرد.
- دلی...
بدونِ آن که چشمهایش را باز کند زمزمه کرد: گیان.
- نمیخوای تعریف کنی چی شده؟
چند روز بود، از همان زمانِ به هوش آمدنش، فکرش درگیرِ موهای دلنیا میشد.
خوب میدانست اینکه گفته بود کوتاهشان کرده، دروغی بیش نیست. غمِ توی چشمهایش جوابِ همه چیز بود.
لطفا صبر کنید...

م
2بوران روزگارش سیاه شده،زاناخان قبلا حسابشو رسیده 😏🙏🏻