پارت هفده :
نور ملایم خورشید از لابه لای پرده های نیمه کشیده،درون اتاق تابیده و روی صورت دخترک افتاد.
اخمی کم رنگ میان ابروهایش نشست و با کلافگی صورتش را به سمت دیگر چرخاند.
دستش را با بیحالی روی تخت کشید، به قدری بدنش کرخت و سست بود که حتی دلش نمیخواست یک سانت تکان بخورد.
نفس آرامی کشید، اما همان دم ساده هم با یک حس تهنشینشده از دلبههمخوردگی همراه بود...
لبهایش را کم
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ف.میری | نویسنده رمان
سلام عزیزم باید همین جا اعلام کنم که شغل و حرفه اصلی من نویسندگی نیست...من صرفا برای اوقات فراغت خودم مینویسم و اما دوست دارم نوشته هام و با بقیه به اشتراک بگذارم به همین علت اینجام ...و واقعا زمانی که برای نوشتن میذارم تایمی که هرچند کوتاه من و از تمام مشغله های زندگی دور میکنه ...اما متاسفانه این
۲ ماه پیشریحانه
0الاهی بگردم چقد سخته حاملگی نوای عزیزم❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
بچه ام از همه لحاظ گناهیه ....🤧
۲ ماه پیشپگاه
0اصلاحیه یک کامنت قبل ،تهوع های صبحگاهی😅
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
😂😂😂💝
۲ ماه پیشارزو
3پسر برو خودت قهوتو درست کن خبببب
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ ماه پیشارزو
0وای بارداری همینجوری سخته حالا نوای تنها و بیچارمممم چی میکشه
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
💔💔
۲ ماه پیشارزو
0کاش یه پارتم از گذشته میومد ببینیم چخبرا بوده
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
به زودی کلی پارت جذاب خواهیم داشت از گذشته ...❤️🔥
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای الهی..ویار قهوه کرده...ببینیم قهوه شو میخوره یا نه🤣😔
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
میخوره یا نه ؟؟به چشماش باید بکشه اون قهوه رو ...😂😂
۲ ماه پیشپگاه
0چقدر چیلرهای صبحگاهی سخته،یاده خودم افتاد،مرسی نویسنده عزیز
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
4لطفا پارتات رو طولانی تر بزار الان ۱۷ پارت رفته ولی بازم اولای داشتانیم که توی ۱۰ پارت میشد جمعش کرد