پیمان به قلم زهرا باقری
پارت بیست و نهم :
- خواهشاً همونجا وایسا و شرایط و برام غیرقابل تحمل تر نکن!
حامد به محض تموم شدن جملم سرجاش ایستاد. از قیافهاش مشخص بود که اصلاً توقع چنین رفتاری رو از سمت من نداشته. نمیدونم واقعاً چه فکری میکرد، که بعد از اینهمه سال میپرم بغلش و بهش میگم:
- بابایی، دلم برات تنگ شده بود؟!
- من نمیدونم برای چی اومدی اینجا، از اینکه...
- واقعاً معلوم نیست برای چی اومدم؟
- شاید اومدی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
مواد بهشون نرسیده بود اون شب🤣
۲ ماه پیش۰__○
1همرو بیخیال شه بزاره بره سنگین تره
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
کی؟
۲ ماه پیش۰__○
0علیرضا بره
۲ ماه پیشمیم
2ای وای باز چی شد،اون موقع خیلی بچه بوده جدا شدن از مادر براش سخت تر از پدر بود،دلیل نمی شه پدرشو دوست نداشته،شایدم حامد از مادرش بهتر بوده،چون مادرش که خیلی نچسبه 🤭🙏🏻
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
اون موقع بچه هم بود نمیتونست تشخیص بده کی راست میگه کی دروغ 🥲
۲ ماه پیشسهیل۲۹
1ای وای شنل بنفشه پیداش شد
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
0اوه اوه جنهای معتاد محترم عصبانی شدن 🤣🤣🤣