راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت پنجاه و نهم :
در همان لحظه، گویی جهان از هم پاشید.
رعد و برقی مهیب آسمان شمال را شکافت و نور سفید و خیرهکنندهای از پنجره به داخل پاشید. اتاق برای یک ثانیه مثل روز روشن شد و دوباره در تاریکی مطلق فرو رفت.
روشن و لحظهای بعد . تاریک شد.
چهرهی در هم مچالهشدهی حسام، دهان بازش که حالا به جای فریاد از آن خون بیرون میزد، و چشمانی که از حدقه بیرون زده بودند، در این فلاشهای نوری در ذهنم ث
لطفا صبر کنید...
