راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت پنجاه و پنجم :
«نه... نه... طنین...»
با عجله و شتابی دیوانهوار از جا پریدم. صندلیِ فلزی با صدای گوشخراشی روی زمین کشیده شد و افتاد، اما حتی برنگشتم نگاهش کنم. با تمامِ توان به سمت ماشینم که بیرونِ عمارت پارک شده بود دویدم. نفسهایم به شماره افتاده بود. دستهایم چنان میلرزید که به سختی توانستم گوشیِ موبایل را از جیبِ پالتویم بیرون بکشم.
پشت فرمان پریدم. ماشین را روشن نکردم، فقط صفحهی گوشی
لطفا صبر کنید...
