راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت چهل و نهم :
پاهایم دیگر توان تحمل وزن بدنم را نداشتند. هوای خفه و آغشته به بوی تند مواد ضدعفونیکننده، راه نفسم را میبست. نگاهم را از چهرهی درهمشکسته و چشمان بیفروغ طنین گرفتم؛ نگاهی که مثل اسید، قطرهقطره روی وجدانم میچکید و روحم را میسوزاند. ماندن در آن نقطه، در چند قدمی حسام که با بیشرمی تمام روی صندلی وا رفته بود و طنینی که زیر بار یک فاجعهی کثیف له شده بود، بیشتر از این در توانم ن
لطفا صبر کنید...
