راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و نهم :
حاج حسین کاملاً مبهوت شده بود. شانههای پهنش افتاده بود. زیر لب نالید: «کی...؟ وای...»
اما در همان لحظهای که او در هم شکست، من نیرویی عجیب در رگهایم حس کردم. انگار تمام آن ضعف، تمام آن ترس و بیپناهی، جای خود را به خشمی سوزان و انرژیای تاریک داده بود. خون در رگهایم دوید. با حرکتی ناگهانی و پرانرژی از جا بلند شدم. پاهایم روی زمین سفت شد. «میخوام برم خونه. کارهای زیادی دارم.»
لطفا صبر کنید...
