پارت دویست و سوم :


امیدوارم همان طور که فریال می گفت، باشد.
مسلمان به دنیا آمدن مهم نبود، مسلمان از دنیا رفتن اهمیت بیشتری داشت.
اینکه این آقا با این عظمت،پیش از موعد خودش را به بالینت برساند هم که نور علا نور بود.
به اتفاق هم، همان گوشه روی زمین نشستیم.
-فریال تو واقعا راضی بودی هزینه ی عروسی رو صرف ساخت درمونگاه کردیم؟ نکنه یه وقت گوشه ی دلت..
-مگه باهات تعارف دارم؟بعدم..
سرش را چسبا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین

    2

    سلام خسته نباشین عالی بود رمانتون

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    2

    خسته نباشی عزیزم رمانت عالی بود ممنون ک رایگان کردی . پیشنهاد میکنم رمان و بخونید خیلی جذابه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️