پارت یک :

... ... ...✨رمان:شاه نشین تاریکی✨ ... ... ...
روزی که همه چیز در آتش سوخت و مرگ بر زندگی‌ عزیزانم سایه انداخت همه چیز تغییر کرد.
من مُردم، قبل از آنکه گلوله ای سهم قلبم باشد.
از همان لحظه ای که خاک را روی پیکرشان ریختم، دیگر چیزی در من زنده نماند جز صبر.
و صبر، خطرناک ترین شکل انتقام است.
میدانی؟
مردم هنوز خیال میکنند انتقام سروصدا دارد اما اشتباه می‌کنند.
انتقام آرام است.
آرام مثل دستی که گلوی دشمنش را می فشارد تا لحظه آخر نفسش را حس کند.
من از آن شب فقط یک چیز یاد گرفتم که خدا فقط تماشاگر خوبیست.
کاری نمی کند، التیام نمی بخشد و فقط میبیند.
پس من هم دیدم.
همه چیز را دیدم.
آن خنده‌ها، آن خون، آن ترسِ آخر در چشمان مادرم.
صدای فریاد پدرم و زنده زنده سوختن خواهرم و حالا جهان باید همان تصویر را در چشمان من ببیند.
قرار است تاریخ یک به یک و ثانیه به ثانیه تکرار شود.
برای باعث و بانی هایی که فکر می کنند گذر زمان همه چیز را دفن می کند.
می گویند زمان زخم ها را التیام میدهد.
حماقت است.
زمان فقط کمک میکند جای زخم‌ها را دقیق‌تر پیدا کنی وقتی میخواهی همان نقطه را با چاقو باز کنی.
من از خاک برخواسته ام نه برای زندگی بلکه برای یادآوری.
یادآوری اینکه هر قطره خون، بدهیست و من صبر کرده‌ ام تا تمامشان را، با بهره، پس بگیرم.
امارات، با آن برج های لعنتیش و آن قانون های دروغینش همه شان بوی گناه میدهد.
و من بند به بند را به حقیقتِ سرخ آغشته میکنم.
شاید آن وقت بفهمند قدرت یعنی چه وقتی از گلوی ترس بالا می‌آید.
میدانم قرار است مرا هیولا بنامند.
عجب نیست چون هیولاها همیشه همان هایی اند که از آتش بیرون آمدند و زنده ماندند.
من همانم.
وارث آتش، پادشاه زخم و نگهبان تاریکی جاودان.
و به زودی، آن‌ها هم خواهند فهمید که مرگ، مهربان ترین بخشِ داستانِ من است.
من شاه نشین تاریکی ها هستم و قرار است سایه قدرتم نورهای زیادی را زمین گیر کند.
.
.
.
مرصاد:
...........برزیل..........
بین هر راند پوکر صدای خنده ها بلندتر میشد.
فضای کلوپ نیمه تاریک بود.
نور زرد رنگ لامپ بالای میز باعث میشد دود سیگارم اشکال مختلفی بگیره.
از همون ابتدای بازی بوی پیروزی به مشامم میخورد.
- صبر کنید… حالا دیگه نوبت آقا مرصاد شد… ببینیم چی تو دستش داره.
صدای خنده ها سنگین تر از نفس آدم هایی بود که دور میز نشسته بودند.
هر چی پول روی میز ریخته بودند زیر دست من بی ارزش تر از یه پیک لو بود.
ورق رو با دو انگشت گرفتم.
نگاه رایان از روبرو روی حرکاتم سنگینی میکرد.
یه لبخند ریز گوشه لبش جا خوش کرده بود.
انگار خوب میدونست که برنامه واقعی توی مغزم در حال چیده شدنه.
به گفته رایان بازی من هیچوقت روی شانس نمیچرخید بلکه روی تصمیم و حرکات عاقلانه جلو میرفت.
حق هم داشت.
من هیچوقت با شانس کاری نداشتم.
شانس برای آدمای معمولی بود و من خیلی وقت بود که یه آدم معمولی نبودم.
نگاه کوتاهی به دختری که وسط بازی نشسته بود انداختم.
آروم روی صندلی نشسته بود.
انگشت های لاک خورده اش توی هم قفل شده بود و روی پاهاش قرار گرفته بود.
نگاهش پایین بود.
ترکیبی از ترس و خشم درون تمام حرکات دخترک به ظاهر معصوم قرار داشت که باعث دلسوزی از جانب من نمیشد.
یه همچین ترکیب جذابی برای سوژه پوکر میتونست بازی کسل کننده رو به یه بازی دوبل بُرد تبدیل کنه.
شرط بازی همین بود.
برنده صاحب دخترک میشد.
یه ورق روی میز انداختم.
صدای برخوردش با سطح چوبی میز دقیق و حساب شده بین همه افرادی که دور میز نشسته بودند طنین انداز شد.
یکی از افراد با دیدن ورق رو شده نفسی گرفت.
یکی قهقهه زد و بقیه با نگرانی پوفی کشیدند.
تنها واکنش من فقط سکوت بود.
سکوت من همیشه سنگین‌تر از هر صدایی میتونست شنیده بشه.
رایان با دیدن ورق رو شده با خیال راحت به صندلی چرمیش تکیه داد.
یه ریسه دود از گوشه لبش بالا رفت.
درحالیکه نگاهش روی میز بود با لحن معنی داری گفت:
رایان- مرصاد مطمئنی میخوای تا آخر بری؟
فقط نگاهش کردم.
جواب من برای اکثر سوالات همیشه یه نگاه بود.
یه نگاه کوتاه اما پر وزن.
ته دلش میدونست من وقتی تصمیمی بگیرم هیچ چیز جلو دارم نمیشه.
نه پول و نه قانون و نه حتی آدم ها.
به روکش ساعت نقره ای روی دستم نگاه کردم.
بازتاب نور از ساعتم به دختری که هنوز خیره به زمین بود برخورد کرد.
انگار بازتاب نور چشمش رو زد که سرش رو بالا آورد و برای اولین بار باهام چشم تو چشم شد.
با دیدنش به صندلیم تکیه دادم و دود سیگارم رو رها کردم.
همزمان که سیگارم رو داخل جا سیگاری خاموش میکردم نگاه معنی داری بهش انداختم که باعث شد نفس تو سینه اش حبس بشه و بیشتر از این تحمل نگاهم رو نداشته باشه.
سریع نگاهش رو ازم گرفت و نگران به اطراف چشم دوخت.
اطرافی وجود نداشت چون تا چند دقیقه دیگه قرار بود به تصاحب من در بیاد.
یکی از مردانی که دور میز نشسته بود کت مخمل قرمز رنگی تنش بود که بیشتر شبیه دلقک های اروپاییش کرده بود.
نیم نگاهی بهش انداختم که با خنده لیوان مشروب تو دستش رو روی میز گذاشت و با همون لهجه غلیظ رو به هممون گفت:
- من اگه دختره رو ببرم هفته اول میریم ریو دو ژانیرو واسه جشن ساحلی...بعد شاید دلش خواست برگرده پیش شما… اون موقع ارزونی خودتون.
بقیه خندیدند.
صدای خنده هایی که ترکیب چندش آوری از مستی و شهوت بود.
رایان مثل همیشه لبخند تمسخرآمیزی روی لب هاش داشت اما حالت صورت من هیچ تغییری نکرد.
دست چرخید و چرخید تا دوباره نوبت من شد.
ورق بعدی رو آروم بالا آوردم.
لبخند کوتاهی کنج لبم نشست.
همون لبخند بی‌احساس همیشگی که به همه یادآوری میکرد من نمیبرم بلکه انتخاب میکنم کی ببازه.
گوشم جملات مختلفی رو میشنید اما من نگاهم فقط به کارت های روی میز بود.
- این دختره بیشتر از پولش می ارزه
- شرط رو سنگین تر نکنیم؟
- داداش همین الان هم ببازی نابود شدیا میخوای سنگین ترش کنی؟
- هرطور شده من باید امشب این دختره رو ببرم.‌
یه لحظه نگاهم از ورق ها برداشته شد.
نگاه معنی داری حواله کسی که گفته بود باید دختره رو ببرم کردم.
برد توی زمینی که یه طرفش من بودم میتونست یه شوخی احمقانه باشه.
نیازی نبود این جمله رو بلند بگم یا تهدیدشون کنم که کمتر چرت و پرت ببافن.
من بودم و بودنم برای لرزش دستاشون میتونست کافی باشه.
صدای ورق ها تو گوشم ‌پیچید.
تصویر دخترکی که جایزه برنده بود با موهای پخش شده روی شونه اش داخل ذهنم به یه خاطره‌ کثیف از گذشته تبدیل شد.
جایی که بردن به معنی نجات نبود بلکه نابودی مطلق بود.
رایان دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- مرصاد بازی سمت توعه… کارتت رو بنداز.
صدای نفس کشیدن یکی از اون حرومزاده ها خفه تر شد.
انگار خودش هم فهمیده بود نوبت من یعنی پایان همه شوخی ها.
اینبار تکیه ام رو از صندلی گرفتم.
به جای پرت کردن کارت روی میز فقط یه ورق صاف وسط میز گذاشتم.
دیگه نوبت من بود که یه لبخند ریز و واقعی گوشه لبم بشینه.
یه لبخند سرد و همینطور اغوا کننده.
صدای برخورد آخرین ورق به میز انگار حکم قطع شدن نفس همه بود چون با چشم های گرد شده به کارتی که رو کرده بودم خیره شده بودند.
رایان با خونسردی تمام سیگارش رو خاموش کرد و بدون اینکه به کسی نگاهی بندازه کوتاه گفت:
- تمومه.
با خیال راحت به صندلیم تکیه زدم.
از همون موقع که بازی شروع شده بود از نظر من تموم شده بود.
چون من هیچوقت برای لذت یا برد پوکر بازی نمیکردم بلکه برای مالکیت کارت مینداختم.
مالکیت هرچیزی که روی اون شرط بسته شده بود و تو این لحظه مالکیت من دخترکی بود که با سر افتاده غرق در سکوت و استرس بهم میفهموند که بعضی چهره ها قبل از شکست‌ خوردن چه قدر میتونن مظلوم باشن.
به چهره های اطراف میز نگاهی نکردم چون همشون قبل از دیدن نتیجه فهمیده بودند.
سکوت ناگهانی‌ همشون یه نشونه بود.
نگاه های ترسون و انگشت‌هایی که روی چیپ ها خشک شده بود.
ورق من روی میز برق زد.
آس پیک کنار شاه خشت.
ترکیب مرگ برای هر بازیکن.
یکیشون خندید.
خنده ای که بیشتر برای خالی کردن ترس بود اما ته صداش زهر داشت.
- لعنتی… باز همه رو یه تنه زمین زدی.
دیگری پوزخند زد.
- به افتخار مرصاد خان… آقای همیشه برنده.
خنده آدم هایی به گوشم میرسید که از درون خوب میدونستند بازی با من هرگز منصفانه نیست.
رایان ورق ها رو جمع کرد و دستش رو روی میز کوبید تا بقیه حواسشون رو به رایان بدند.
- خب خب خب… طبق قانون این بازی… جایزه مال مرصاد شد.
همه به سمت دختری که حالا صاحبش من بودم برگشتند.
یکی از مردها شوخی بیشرمانه ای کرد که باعث شد پوزخند تلخ و سردی گوشه لبم بشینه.
- آماده باش دختر که دیگه فرمانروا تصمیم میگیره باید باهات چیکار کنه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت راشد در رمان شاه نشین تاریکی راشد
تصویر شخصیت اریکا در رمان شاه نشین تاریکی اریکا
تصویر شخصیت رایان اوتادی در رمان شاه نشین تاریکی رایان اوتادی
تصویر شخصیت دیان بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی دیان بغدادی
تصویر شخصیت فریال بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فریال بغدادی
تصویر شخصیت فرحان بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فرحان بغدادی
تصویر شخصیت حورا درویش در رمان شاه نشین تاریکی حورا درویش
تصویر شخصیت فرهود بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فرهود بغدادی
تصویر شخصیت مرصاد فاروق در رمان شاه نشین تاریکی مرصاد فاروق
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    رمان خیلی جذابیه من که خیلی خوشم ا ومد

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان رو دوست داشتید عزیزدلم

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    1

    سلام به نویسنده های گرامی این رمان.. از رمانتون خوشم اومده خیلی مقدمه جذابی داره و اسم قشنگی هم براش انتخاب کردید البته قشنگ شاید توهین باشه چون مشخصه اسم رمان به مرد اصلی یا همون مرصاد بر میگرده که یه شخصیت دارک و قدرتمنده و کلمه قشنگ خوب نیست خخ در کل خیلی عالیه و به علاقه مندی هام افزوده شد:)

    ۳ هفته پیش
  • سخاوت

    0

    هر چه ابهت مرصاده بردی زیر خاک😂

    ۳ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😅

    ۲ هفته پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    سپاس از همراهی شما عزیزدلم

    ۲ هفته پیش
  • هلیا

    0

    بریم سراغ خوندن این رمان😁

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۲ ماه پیش
  • Moa

    0

    اسم فیلمی که استوری کردی چی هست هر کاری میکنم یادم نمیاد ولی برام آشناست

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    اسمش رو یادم نیست متاسفانه

    ۲ ماه پیش
  • Ava

    0

    هر قطره خون بدهی است و من صبر کردم با بهره همشو پس بگیرم عجب جمله ای💀

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    😉

    ۲ ماه پیش
  • titel

    0

    سطح دارک نویسیتون واقعا عالیه به هردوتون تبریک میگم خیلی رمان خفنیه

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزدلم

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍💋

    ۲ ماه پیش
  • محدثه

    0

    کیانا جونم جلد دوم ظاهر مغرور و باطن شرور رو پیدا نمیکنم گلم میشه راهنماییم کنی

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    سلام قشنگم🤍🦋میتونید بهم پیام بزنید همراهه عکس شخصیت ها فایل جلد دوم رمان براتون ارسال خواهد شد😍😁 آیدی روبیکا: @Dokhy81 آیدی ایتا و تلگرام: @Writet_81

    ۲ ماه پیش
  • شیما

    0

    سلامم منم اومدم😁

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    به به سلام العلیکم😂😁بالاخره اومدی تو هم😂🥲

    ۲ ماه پیش
  • شیما

    0

    اره اینقدر ذهنم درگیر مرد مخفی هست که اومدم اینجا تا ذهنم ازش دور شه الان دوتا شد مرد مخفی و مرصاد😭😂

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    هیچی دیگه گاوت دوقلو زایید پس😂

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    تازه کجاشو دیدی😂🤍

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خوش اومدی قشنگم😍

    ۲ ماه پیش
  • Mahi

    0

    لطفااااااا پارت بیشتر بذارید

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    چشم حتما

    ۲ ماه پیش
  • مهری ماه

    0

    خیلی برای خوندنش هیجان دارم اما چون قلم نویسنده ها رو میشناسم واقعا بدرد آنلاین خوردن نمیخوره باید بذارم پارت ها بیشتر بشن😂❣️

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عزیزم😂🤍لطف داری قشنگم

    ۲ ماه پیش
  • دینا

    0

    خب دیگه مرصاد شوهرمه بای(البته بعد رادان)

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    عزیزدلممم😂

    ۲ ماه پیش
  • Hila

    0

    لطفا به اموال شخصی من نزدیک نشید مرسی😁

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عجب😂

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    عه الان فهمیدم کدوم دینایی😂😂😂😂😂زن رادان جان

    ۲ ماه پیش
  • دینا

    0

    منشی کیانا؟😂

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    زن رادان 😂💋 اره خودمم اینجا با سارا خالی کامنت میذارم

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خوبه همو پیدا کردین😂

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خودشه😂

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    تازه فهمیدی🤭

    ۲ ماه پیش
  • Ana

    0

    لطفا بکش کنار😂🤭

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • Hila

    0

    دخترا لطف کنید به همسر آینده من نزدیک نشید که کلاهمون میره توی هم و خونریزی راه میافته

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    عجب😂 باشه خواهر من روی رایان کراشیدم چی کار به مال تو دارم

    ۲ ماه پیش
  • Hila

    0

    خوبه این میشه یه هم زیستی مسالمت آمیز😁

    ۲ ماه پیش
  • Hila

    0

    مرصاد تا تهش مال خودمه😁

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    موافقم 😂 الان منو تو جاری هم محسوب میشیم چون مرصاد و رایان مثل داداشن

    ۲ ماه پیش
  • Hila

    0

    آفرین جاری جان😂

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عزیزم😂😂🤍

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خوبه خداروشکر🤭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عزیزم😂🫂

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عزیزم😂🤍

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عزیزم😂🤍رادان محفوظه

    ۲ ماه پیش
  • Helenam

    0

    همین اول کاری دلو دادم به مرصاد رفت

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😁

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    عزیزم😂🤍✨️

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    مقدمه جذابی داشت رفتارهای مرصاد نشون میده حسابیییی با یه شخصیت دارک و سرد مواجه هستیم که قراره حسابی کراش باشه😉😍

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    ای جونم

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومده عزیزم🤍✨️

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    خب خب من به صورت جدی به رمان برگشتم و میخوام بخونمش😍

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خوش اومدی عزیزدلم😍

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم خوش برگشتی😍✨️

    ۲ ماه پیش
  • افرا

    0

    مرصاد خان قراره نورهای زیادی رو زمین گیر کنه😁

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    بله همینطوره😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!