اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و چهل و سوم :
باران سفارش ظرفی بستنی داد و بار دیگر با شماره ی سامان تماس گرفت و مثل چند بار گذشته اوپراتور توی گوشش گفت: شماره ی مورد نظر شما در دسترس نمیباشد تماس شما از طریق...
کلافه و دلنگران گوشی را روی میز رها کرد و در حالیکه دستش را روی پیشانی میگذاشت آرنجش را به میز تکیه داد و پلکهایش را روی هم گذاشت. نیم ساعتی گذشته بود و موجی از افکار ترسناک و آزار دهنده همهی ذهنش را پر کرده بود. فکر و خیال
لطفا صبر کنید...
