اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و چهل و دوم :
نسرین مقابل بارانی دودی رنگی که جلوتر از بقیه ی لباسها آویزان بود ایستاد و پارچه اش را لمس کرد و با لحنی تحسین آمیز گفت:
- شک داری مگه؟ ... مدلهای قشنگ... دوخت تر و تمیز... بخدا آدم کیف میکنه. حیف نبود اینهمه سال خودتو ازین هنری که داری محروم کردی؟.
پوزخندش تلخ و معنی دار بود به خواسته های بی اساس ایرج و کوتاه آمدنهای بی حد خودش که همان وقت توی ذهنش مرور میشد...
ایرج از خیاطی متنفر بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
