ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت چهارصد و سی :
آهنگ دلهرهآور انفجار رسید به گوش رامدخت که میان درختان به ناگاه با تپش محکم قلبش ایستاد و دور خود که چرخید، رنگپریده و نفسزنان درحالیکه نم عرق زخم سرش را سوزانده و جریان خشک خون را بر شقیقهاش تر کرده بود، نگاه از میان حدقههایی درشت از وحشت در فضای جنگل چرخاند. از محل انفجار دور بود اما صدایش آنقدر بلند که در گوشهایش پژواک شد و درد این پژواک باعث تیر کشیدن مغزش شد. سینهاش جنبان
مطالعهی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فکر کن طفلک چیا کشید..
۵ ماه پیشفاطمه ❤️
1خوب خدارو شکر مهدیار چیزیش نشد . آخی بچم مزدک با این قلب مهربونش رقیب عشقیش رو نجات داد🥺
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مزدکِ عزیزم^^
۵ ماه پیشافسون
0ای ول دمت گرم دختر راضی شدم یادمه تو یه پارتی که این دو تا به هم رسیدن و هم و شناختن تو عمارت بهت گفتم کاش میشد با هم همکاری کنند و ایرج و از بین ببرند والان به نظرم داره اتفاق میفته اما زهر خند ایرج برای رامی و ایکاش مت برای زخمی که میترسم رازان توش دخیل باشه اگه 😭🖤
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
این دونفر باهم تیم خوبی میشن^^
۵ ماه پیش...
1فکر نمیکردم هیچ وقت انقدر از ترکیب و رابطه مهدیار و مزدک خوشم بیاد
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فکر کنم بهترین ترکیب ناجوریه..
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای امیدوارم مهلا و فرهاد سریع بفهمن اتفاقی واسه ی مهدیار نیوفتاده..واقعا گناه دارن..بدترین زجر برای پدر و مادر از دست دادن بچه شونه.
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اونم مهلا و فرهاد که مهربد رو هم از دست دادن..
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
2اون لحظه که مزدک مهدیار رو از گور کشید بیرون چقدر قشنگ بود:))
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قفل دستاشونTT
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
2ولی توی دنیای موازی مزدک یه پسریه که مامانش اونو قربانی انتقامش نکرده و خانواده داره،مهدیار هم یه پسر با زندگی عادی که مامور نیست و هیچوقت باعث مرگ برادرش نشده...و دوتا دوست جدانشدنی از هم:))
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هرجا غیر ناجوری میتونن بهترین رفیقای همدیگه باشن..
۵ ماه پیشNil
1مهدیار توی مهمترین لحظات زندگیش فقط با رامی حرف زد🥺 خیلیییی حرفه هااا... اصلا به خانوادش اشاره نکرد!!
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کاپیتانِ عاشقِ من^^
۵ ماه پیشنیا
0تنها چیزی که الان به ذهنم میرسه نجات رامدخت از اون سم مزخرفه.میتونه سم به قلبش بزنه و همزمان پیوند قلب انجام بدن. یا اینکه اصلا کسری دروغ گفت؟ شاید دروغ گفت نه؟وااااای
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نه، دروغ نگفته
۵ ماه پیشنیا
0مخدیار همیشه حتی در اوج ناهوشیاری هم به رامدخت فکر میکنه.چه اوندفعه چه اینبار.همیشه فقط رامدخته.کاش رامدخت نجات پیدا کنه.مهدیه لطفاااا
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
انگار واقعا تموم زندگیش رامدخته که آخرین لحظاتش همه واسه اونه:))
۵ ماه پیشدریا
1زنده به گور کردن؟؟!!تصورش هم وحشتناکه....ایرج امیدوارم سر خودت بیاد😑
۵ ماه پیشنیا
1وای مزدک عزیزم.مزدک عزیزم دوباره مهدیار رو نجات داد.خدای من چقدر این دوتا باهم خوبن.چقدر من این ترکیب رو دوست دارم.
۵ ماه پیشNil
1ببین نمیخوام اشاره کنم ولی من همیشه تصور میکنم توی یه دنیای موازی اینا یه ترکیب جدانشدنی هستن و رامی هم مزاحمشونه🤣🤣 (اصلاااا نمیخوام اشاره کنم هااا)
۵ ماه پیشنیا
1وای منم اینو چندپارت قبل گفتم.به طرز عجیبی این دوتا رو میشه شیپ کرد
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
1همه نگران مهدیار شدن،ولی نمیدونستن کسی که باید نگرانش باشن آرمانه:)))
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
1بهم پیوستگی اتفاقات و اینکه هرکدوم توی یه زمان خاص اتفاق میوفتن خیلی قشنگه واقعا..
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
0و خب سوال اینجاست که قراره چی بگذره..رامدخت و مزدک بزرگترین قربانی های ایرج که الان مقابلش ایستادن!
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دریا
1زجر که رامی کشید تا برسونتش به جایی که از مهدیار که نفسش هم بود بگذره:(((