پارت بیست و پنجم :

مضطرب از حضور میثم، نیم قدمی پیش گذاشت و خواست حرفی بزند که امیر در را بست و رفت.موبایل را میان دستش محکم فشرد و سمت کمد لباس‌هایش چرخید. چاره‌ای جز حضور در آن جمع نداشت.نفهمید چه بر تن کرد و چگونه از اتاق بیرون رفت، به خودش که آمد، کنار مادرش روی مبل دو نفره نشسته و از شدت اضطراب، انگشتانش را در هم قفل کرده بود.سکوت بود، سکوتی که هر ثانیه بیشتر از قبل مضطربش می‌کرد و بلاخره این سکوت، پس ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    واقعا برای اینجورپدرا متاسفم به جای خوشحالی برای دخترش که باعشقش ازدواج میکنه بدتر دلشو شکست طردش کرد ظالم. منون زیبا ودلنشین بود خدا قوت

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چون فکر میکنه تصمیم و انتخاب خودش بهترین تصمیم بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    ای وای. چقدر احساسی🥺🥹🥹🥹 ایشالا که جدا نمیشن😭 مرسی پارت زیبایی بود قشنگم

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عشق‌شون انقدر قشنگ هست که جدا نشن🥺فدات عزیزم مرسی

    ۶ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    خدا قوت عزیزم تا اینجا خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت عزیزم🥰

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️