سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت بیست :
«بیا فعلاً در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم.»
از این تغییر مسیر ناگهانی جا خوردم. انتظار داشتم دوباره از آن پارچهی لعنتی بپرسد، از آن سیاهیِ حافظهی من، از آن فریادها. اما او، انگار که صفحهی یک کتاب را ورق زده باشد، مسیر بازجویی را عوض کرد. پوشه را کنار گذاشت، دستانش را روی میز در هم قفل کرد و به جلو خم شد.
«خوب. به نظرت چه اتفاقی افتاده؟»
نفس عمیقی کشیدم. هوا سنگین بود. بوی ماده
لطفا صبر کنید...
