سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت یازده :
مدتها بود که کسی اینگونه مرا مسحور نکرده بود. این یک لحظهی ساده، به یک راز بزرگ تبدیل شده بود، رازی که تنها در خودم نگه میداشتم.
صدای افتادن قطرهای اشک روی زمین، مرا به حال بازگرداند. دوباره بازداشتگاه. دیوارهای زشت و بیروح. دلم شکست، کامل. بغضی که مدتی در گلویم زندانی بود، شکسته شد. اشکهایم بیاجازه ریختند. بیصدا. بیناله. فقط سرازیر شدند، انگار که چیزی درونم فروریخته ب
لطفا صبر کنید...