پیمان به قلم زهرا باقری
پارت بیست و هشتم :
اون دلشوره ی لعنتی هم که دست از سرم برنمیداشت، حتی وقتی حیدری بهم گفت هنوز خبر خاصی نشده بازم اون حالتم برطرف نشد. تا قبل از اون فکر میکردم به خاطر خبرهاییه که داره و هنوز بهم نگفته، ولی اون حالت حتی تا بعد از جدا شدنمونم ادامه داشت. تا جایی که مجبور شدم درموردش به بچه ها بگم تا هر کدوم نظر خودشونو بدن.
ماهان گفت:
- احتمالا به خاطر اینه که به حیدری نگفتی قراره بگردیم دنبال یه نفر که مش
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
هیجان دوست دارین🤭
۲ ماه پیشمیم
2بالاخره حامد پیداشون کرد،نمی دونم چرا حس بدی بهش ندارم،فکر کنم کار عمه خانم باشه اینقدر خوشحال بود،خوب ضایعش کرد 😏😁🙏🏻
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
علیرضا تازه فهمید تو این دنیا یه کاری هم هست به اسم دفاع از خود 🤭
۲ ماه پیش.....
1چه درامش باحاله. واقعا درام نوشتنتون خوبه:))
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنون از محبتتون🥰💞
۲ ماه پیش۰۰۰۰۰۰
0من پارت هدیه میخوامممم
۲ ماه پیش۰__○
1خیلی خوب منتظر پادت بعدی هستیم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
0اخییی بالاخره دلیل دلشورگیش پیداش شد