بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت صد و سی و چهارم :
صدای قمرالملوک از بالای پلهها، مثلِ نیشِ افعی، در فضای نمور و تاریکِ زیرزمین پیچید. صدایی که نه از جنسِ نگرانی، بلکه سرشار از تحقیری بود که سالها بر این خاندان سایه انداخته بود.
«جلل خالق! شنیده بودم زنِ زائو جنی میشه، نه زنِ تازهازحجلهدرآمده! نریمان، این دخترهی دهاتی رو بیار بالا ببینم چی داره میگه. مگه اینجا مخروبه است که کلنگ به دست گرفتن؟»
نفسِ نریمان را شنیدم که ح
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نرگس
1زنداداش🤧🤧🤧
۴ ماه پیشسیتا
1ب معنی واقعی قلبم شکست💔
۳ ماه پیشسیتا
0د اخرشههه😯🥺
۳ ماه پیشزهرا
2فرداد تو چرا انقدر خوبی بچم🥲
۴ ماه پیشفاطمه
1فرداد عزیزم 💔 (من باورت دارم زن داداش) چقدر این جمله غمناک بود واقعا ناراحت شدم برای فرداد😔 واقعا چرا هیچ وقت رخساره به فرداد دقت نکرد که همه جا پشتش هست هواشو داره ...
۴ ماه پیشNegar
1اینکه گفت من باورت دارم زن داداش خیلی دردناک بود... زنی که دوسش داشت شد زن داداشش
۴ ماه پیشن س
0با هر بیلی و کلنگی که می زنند منتظرم تا خط بعدی راز برملا بشه
۴ ماه پیشپرنیا
5برو برو بابایی😂😂حتی به رخساره فکر نکرد این مغز فندقی شجاع
۴ ماه پیشپرنیا
1غمی که پشت اون کلمه زنداداش بود 😫😫
۴ ماه پیشاکرم بانو
0دام واسه فرداد اتیش گرفت... حتی رفیقشم پاش واینستاد...چقد تنهاست پسرم😭😭😭😭
۴ ماه پیشPARNIA
0ساناز جان آخرای رمانیم؟
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای...ارمان خیلی ترسوئه ولی بازم انتظار نداشتم..
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0طفل معصوم توام هستی فرداد تو طفل معصومی