پارت بیست و هفتم :

| آشوب |
با زورِ آب یخ و شستن دست و صورتم، بالاخره بعد از ده ساعت تونستم چشم‌هام‌و باز نگه دارم و دل از عالم خواب بِکَنم.
انگار یه چیزی رو به رگ‌هام تزریق کرده بودن که توانایی بیدار موندن رو نداشتم.
از وقتی که اومدم خونه‌ی سیاوش تا خودِ الان که دوازده شب بود، یکسره خوابیده بودم.
خونریزی گردنم هنوز بند نیومده بود! البته خونریزی که چه عرض کنم...
خون نبود اصلاً. چون اصطلاحی بر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    این چه سر و وضعیه آخه مهراب؟این شکلی کردی خودتو که چی مثلا؟😂نشسته فک کرده چه کنم چه نکنم آهان خودتو شبیه یه دختر کنم برم نفوذ کنم به خونه ی آشوب، اصلا کشته مرده ی نقشه هاتم مهراب، اصلا عالی، بعد این سیاوش ماهرخم دیگه شورشو درآوردناا

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    واسه گول زدن آنیل تنها راه همینه معصومه 😂😂مهراب دلقکیه واسه خودش

    ۳ هفته پیش
  • نگار

    0

    پس حس ششم آشوب هم با این قدرتا زیاد شده چه باحال مرسی ازت حدیث جونم ولی واقعا این سیاوش و ماهرخ چه شیطونایی هستن قرص خواب به خورد آشوب بدبخت دادند و بعد به کارای خاک بر سری شون رسیدن 😄 مرسی خیلی خوب بود 💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سیاوش روانیه🤣🤣رسماً عین این داداشاست که با خواهرهاشون کنار نمیان

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    0

    اگه این سیما مهراب باشه باید بگم خاک تو سرت مهراب حداقل می رفتی یه دختر ساده می شده نه این زن پلاستیکی یعنی خاک تو سرت مهراب تو هر کاری بکنی این آشوب جون من می فهمه😄💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    والا😂

    ۴ هفته پیش
  • دیانا

    0

    خوشم میاد مهراب هرکاری هم می کنه باز دستش برای اشوب رو میشه🤣🤣 ای خداا. از دست سیاوش. خب اشوب راست میگه دیگه. ازدواج کنید هر غلطی خواستید بکنید. والا

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂👌🏻

    ۲ ماه پیش
  • برفین

    0

    مهراب چی بگم ماسالله تو از سیاوش دلقک تر خاک توسرت کنن عملی چی بود واقعا کاش خودتو شبیه مدلا یا یک دختر جیگر میردی خاک تو سر سلیقت کنن

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    واقعاً هم دلقکه😂😂

    ۲ ماه پیش
  • سوفیا

    0

    رمانت خیلی قشنگ خسته نباشی فکنم یه قلم جادوی داری 🥺💖

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم لطف داری🫠❤️

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    0

    یعنی داری میگی مهراب با ظاهر سیما اومده؟ خاک تو سرش کنم با ظاهر قبلیش میومد حداقل ابهتش حفظ میشد😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    برای گول زدن آنیل باید همین کارو می‌کرد

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    برای گول زدن آنیل باید همین کارو می‌کرد

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    0

    اشوبمون چه گنگستربازیایی درمیاره ایوللل💃🏻💃🏻

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻😎

    ۳ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    چیشد چیشد؟؟؟؟الان دقیقا چیشد؟آشوب حس بدی بهش داد یهو چشاش درشت شد سیما فرار کرد انیل جیغ زد ..نفهمیدمممم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کجاش‌و نفهمیدی🫣

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت. ای بابا سیما چیکارداره بااینا باز. ای سیاوش بی ادب خب برو بگیرش بعد کارای خاک برسری بکن زشته جلو بچه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ❤️

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    بانو شاید شما رمان رو تخیلی نوشته باشید ولی اینجور مسائل هست اونهم خیلی زیاد البته میخواین من بگم بهتون که بدونید چطورین گرچه من اگه بخواین من هم شبها براتون مینویسم و شما هم شب بخوانید با تمام آرامش میخوابید

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    من نمی‌ترسم😁هرچی بشه شب راحت می‌خوابم☺️😂

    ۳ ماه پیش
  • Biti

    3

    حدیث ناموسا با من مشکل داری خو الان من تا دوروز دیگه چجوری صبر بدم که بفهمم این دختره ی ما مولک عنتر چرو فرار کرد،اونم از این که نیمه ی گمشدم و پیدا نکردی و از یه طرف فکر میکنم این دختره سیما همین خواهر مهراب هست😭😭😭🎀🥹🤣

    ۳ ماه پیش
  • دختر صحرا

    0

    فردا پارت هدیه داریم😊

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بلههههه امروز ساعت ۱۸

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    فکر کنم از نیرویی که توی بدن آشوب هست فهمید و ترسید

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صحیح، ممکنه خودِ مهراب یا از همکارهای مهراب باشه

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    بانو انگار دارین مهراب آقا رو به مهرابه خانم تبدیل میکنید

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣👏🏻

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه خوشگلم امروز ساعت ۱۸ قراره پارت هدیه بخونیم😉

    ۳ ماه پیش
  • زیبا

    0

    سیاوش عوضی قرص خواب آخه با اینکه عشق داره ولی دوسش دارم ❤️شیطنتاش قشنگه😘

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🫣😂

    ۳ ماه پیش
  • زیبا

    0

    یعنی مهراب با ظاهر سیما اومده بود 😮

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت بعدی رو مطالعه کن🫣

    ۳ ماه پیش
  • Biti

    0

    شد ساعت ۱۸پارت میخامممممم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ارسال شد ❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!