نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و چهارم :
-شیرینی رو بخوریم یا.....
با دیدن قفل دستمان،چشمانش خندید و شروع به کف زدن کرد
-پس مبارکا جوونا...بلاخره که مبارکه...
بعد از این حرف من و فرمان لبخند گرممان را روانه ی نگاه های خوشحال و سرمست خانواده ی کوچکمان کردیم...
این شب برای من همیشه یک رویا بود..رویای دور و دست نیافتنی،که امشب بلاخره شد...بلاخره پایان جداییمون رسید و این زیباترین شب توی عمرم برای دل خسته ام بود
ته مانده ی
لطفا صبر کنید...
