پارت پنجاه و نهم :

-از اینکه میخوام پدر شم خوشحالی؟
با صدای خش‌دار فرمان ترسیده به عقب برگشتم و با سوءظن نگاهش کردم:
-انگار عادت کردی بدون هیچ سر و صدایی سراغ ادم بیایی!
مگه من بهت نگفتم دیگه نزدیک من نشو؟
فرمان همراه با پوزخندی که روی لبانش مهمان بود در یخچال را باز و بطری مخصوص خودش را بیرون آورد.
حتما خرسند بود از اینکه همچنان مامان بطریش را نگه داشته است! قبل از سر کشیدن بطری آبش چشمکی زد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️