نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و دوم :
دلم نمیخواست دروغی گفته باشم. داشتم دنبال جوابی میگشتم که دلیل کنار فرمان بودنم را توجیح کند
نمیخواستم بگویم با تاکسی هستم چون لحن صدایم گویای هول شدنم بود!
که شهریار خسته از انتظار گفت:
-از ماشینش پیاده شو!
با پوست و استخوان حس کردم که روح از تنم بیرون جهید.هراس داشتم تا عقب را نگاه کنم ، از چیزی که در انتظارم بود میترسیدم....
بسختی آب دهانم را فرو فرستادم و موبایل را از گ
لطفا صبر کنید...
