پارت پنجاه و دوم :

دلم نمیخواست دروغی گفته باشم. داشتم دنبال جوابی میگشتم که دلیل کنار فرمان بودنم را توجیح کند
نمیخواستم بگویم با تاکسی هستم چون لحن صدایم گویای هول شدنم بود!
که شهریار خسته از انتظار گفت:
-از ماشینش پیاده شو!
با پوست و استخوان حس کردم که روح از تنم بیرون جهید.هراس داشتم تا عقب را نگاه کنم ، از چیزی که در انتظارم بود میترسیدم....
بسختی آب دهانم ‌را فرو فرستادم و موبایل را از گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️